قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد؟ نمی دانم؟ فقط می دانم آنجایی که بودم یک مرداب بود و هیچ چیز در انتظارم نبود. هیچ چیز هیچ چیز هیچ چیز. داشتم نابود می شدم وخودم این را خوب می دیدم. اینجا شاید بتوانم زندگی کنم.
حالا که تکلیفم را با خودم روشن کرده ام. حالا که می دانم نمی خواهم برگردم باید سخت کار کنم. از امروز از همین امروز نباید لحظه ای را هدر بدهم. باید کار کنم بنویسم بخوانم. باید نترسم. باید قوی باشم. راهم خست است خیلی سخت. می دانم می دانم اما چاره ای نیست. هست؟
باید بنویسم. باید این روزها را ، این زن سرگشته حیران این روزها را بنویسم.
چقدر باید دارد این چند خط!!!!!!!!!!!!!!!!
یک آدم جدید شناخته ام:نسیم خاکسار؛ یک چیزی توی نوشته هایش بود که آرامم کرد. تمام پروسه مهاجرت و تبعدی و وطن برایم مبهم بود و آشفته و غبار آلود و وقتی کتابش را خواندم. ارام شدم. وقتی خواندم و یادم آمد که این هم یک درد مشترک است و قبل از من هم آدمهای دیگر با آن دست و پنجه نرم کرده اند و می کنند و برایش راه حل پیدا کرده اند و می کنند.... همه این ها کمی آرامم کرد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...