سه شبه که پشتسرهم کابوس میبینم دوباره. از اون کابوسهایی که نصفه شب نفس زنان از خواب میپرم و نیمخیز میشم و دیگر خوابم نمیبره. نمیدونم این کابوسها چقدر به لندن اومدنم ربط داره. روزها توی لندن خوشحالم و شبها خوابزده میشم. این چند روز همون قدری مع توی شهر حس برگشتن به جای امن و اشنایم را داشتم، قشنگ میدیدم که چرا خواستم از اینجا برم و چرا هنوز آماده برگشتن بهش نیستم. میترسم لندن هم بره توی اون لیست «دوستت دارم اما نمیخواهمت».
نمایش پستها با برچسب لندن. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب لندن. نمایش همه پستها
دلتنگی برای شهری که خانه بود
تجربه شخصی من اینطور است که هرقدر خیالم از شهر و ماندنم راحتتر باشد، پروسه جا افتادن و شناختن شهر جدید کندتر میشود. هرقدر در کوالالامپور و گالوی و دابلین و حتی لاهه، زود جا افتادم و قلق شهر دستم آمد، در لندن این پروسه تا بخواهی طولانی بود. اینقدر که فکر میکردم آنجا ماندنی هستم و حتی برای اولین بار در عمرم به فکر خانه خریدن افتاده بودم. ماندنی نشدم اما. اصلا من آدم ماندن نیستم و لندن، لندن عزیز من، که بیشتر از هرشهری در جهان به من آرامش و شادی و امنیت و آزادی داد، نمیدانم چطور گولم زده بود که خودم را یادم رفته بود و واقعا داشتم رحل اقامتم را پهن میکردم
میخواستم از ایستبورن بنویسم و اینکه چطور۱۰ روز نشده عضو کتابخانه شهر شدم و کلاس زبان اسپانیایی ثبتنام کردم و و قرار میتآپی گذاشتم که بروم پیاده روی و مهمانی. اما از همان پاراگراف اول معلوم است که دلم برای لندن تنگ شده. فقط لندن هم نیست. خودم که میدانم دلم کجای لندن گیر است…. اما خب زندگی پر از رفتن و «دوستت دارم اما نمیخواهمت» و شاید هم برگشتن در یک روز دور و به یک شکل دیگر است. خاطره لندن و لندنیها میتواند همین گوشهها بماند و دلم را گرم کند، به یاد همه خندههای سرخوشانهای که با هم داشتهایم
زندگی مینیمالیستی
دارم خودم را سبک میکنم و هرچه میشود را میدهم برود تا آنجا که همه زندگیام در یک چمدان کابینی کوچک و یک کوله پشتی برای لپتاپ و وسایل خردهریز، جا شود.از هفته پیش طبقه بندی وسایلم را شروع کرده بودم اما حالا کار تمام شده . سه تا کیسه بزرگ، لباس و کفش و کیف گذاشتهام کنار بروند برای خیریه. دو تا ساک لباسهاو کیفهای قشنگ و نو را هم میفرستم برای مادر و خواهرم. قرار بود یک چمدان یادگاریهایم را بگذارم پیش دوستی برای روزی که شاید دوباره خواستم «خانه» داشته باشم. اما آن را هم رساندم به یک کوله پشتی خیلی کوچک. حالا فقط مانده کتابها، که بدون یادآوری دوباره قصه پر از آه و اشکی که چطور از آن کتابخانه با شکوهم حالا فقط دو طبقه کتاب مانده، این را هم میخواهم بدهم به کتابخانه محلهمان. دوستی گفته که میتوانم بگذارمشان در کتابخانهاش به امانت. اما یک چیزی در جانم افتاده که میخواهم هیچچیز نداشته باشم. خودم باشم و چمدانم و کولهام. حتمن دوباره یکجا نشین خواهم شد و قرار نیست تا همیشه در راه باشم. اما حتی برای وقتی که جایی لنگر انداختم هم سراغ خانههایی که با وسیله اجاره داده میشوند میروم که همچنان سبک بمانم.
این پروسه سبک شدن، هم شادی و هیجان دارد و هم یک درد آرام و زیرپوستی. بار اولم نیست که همه چیز را میدهم میرود و با یک چمدان راه میافتم. این بار اما فرق میکند. این بار نه خانهای را جا میگذارم و نه امید آن دارم که کم کم وسایلم را دوباره دور خودم جمع کنم. همه را میدهم بروند و گمان نکنم دوباره بخواهم خانه بسازم. حلزونی هستم که همین الانش هم خانهام روی دوشم است و حالا میخواهم از همین لاک هم بزنم بیرون.
بیرون رفتنیها را که بدهم بروند، زندگی مینیمالیستیام را با همانهایی که توی چمدانم جمع میشوند، شروع خواهم کرد.
آن غم زیرپوستی ملایمم هم کم کم از بین میرود و جایش را شادی ریز ریز مدامی میگیرد. حالا دیگر بلدم که چطور شادی بسازم و غمها را در عین محترم دانستن، روانه گوشهای کنم که هوای قلبم را ابری نکنند.
آن غم زیرپوستی ملایمم هم کم کم از بین میرود و جایش را شادی ریز ریز مدامی میگیرد. حالا دیگر بلدم که چطور شادی بسازم و غمها را در عین محترم دانستن، روانه گوشهای کنم که هوای قلبم را ابری نکنند.
کوله پشتی یا چمدان؟
وقتی به سفر طولانی و مسافر تمام وقت بودن فکر میکنیم، اولین تصویری که به ذهن میاید، یک آدم با کولهای به دوش است.
من هم همین بودم و دنبال این که چه کولهای بهتر است. نظر خودم این بود که یک کوله پشتی چرخدار بخرم که هروقت خسته شدم بکشمش دنبال خودم و یک کوله کوچک هم بهش وصل باشد هم برای لپتاپ و وسایل ضروری و هم برای اینکه وقتی یک جایی مستقر میشوم آن را با خودم بیرون ببرم و در هواپیما هم کنار دستم باشد. نورا هم در این پستش با من همنظر بود. (نورا شش سال است که سفر میکند و از سفرش مینویسد و من این روزها گام به گام با تجربههای او و چند مسافر تمام وقت دیگر جلو میروم و خودم را آماده میکنم)
نورا نوشته بود که سفرش را با کوله پشتی مسافرتی که از قبل داشت، همانهایی که میبردیم کوه، شروع کرد. ولی بعد از مدتی واقعا دیوانه شد، چون برای هر چیز کوچکی باید کل کوله را بهم و گاهی بیرون میریخت و خب این اصلا کاربردی نبود. این که کوله خیلی سنگین بود و کم کم سر و کله درد کمر و شانه شروع شده بود هم یک دلیل دیگر بود که به فکر راه حل بیافتد و کوله چرخ دار با یک کوله کوچک وصل به آن بخرد. خوبیاش این بود که هر وقت میخواست میتوانست بیاندازد پشتش و هروقت هم خواست بکشدش. اما واقعیت این بود که جز دو بار که کوله را انداخت پشتش، بقیه مدت میکشیدش. این بود که بعد از چند سال تجربه خودش و استفاده از تجربه دیگرانی که دیده بود یا برای سایتش کامنت گذاشته بودند، کلا روشش را عوض کرد و تصمیم گرفت یک چمدان کابینی داشته باشد و یک کوله پشتی جدا و خیلی هم خوشحال و راضی است. چمدان اگر سبک باشد و دستههای مناسب برای حمل داشته باشد، روی پله و جاهایی که نمیشود با چرخ هلش داد، حمل میشود و دیگر نیازی به کوله هم نیست. نورا اینجا درباره خوبیهای چمدان چرخدار مفصل نوشته است و البته توضیح داده که جایگزینی چمدان با کوله برای سفرهایی است که قرار است از هواپیما و قطار و اتوبوس به اقامتگاههامان برویم و برعکس و نمیخواهیم در دشت و دمن و جاده پیاده رویهای طولانی کنیم. من هم چون سبک سفرهایم همین است و قرار نیست با کوله یا چمدان زیاد راه بروم و در هرمقصد بین دوهفته تا نمی دانم چقدر خواهم ماند، این ایده را پسندیدم.
البته هنور مطمئن نیستم که یک کولهپشتی چرخدار با کوله کوچک وصل شده به آن کاربردیتر است یا چمدان و کوله جدا؟ چون این نوع کولهپشتیها جیبهای بیرونی بیشتری دارند و مخصوص نیازهای سفر تدارک دیده شدهاند. مثلا در پایین کوله جای کفش است و هزار تا جیب داخلی دارد. وصل بودن کوله کوچک به کوله بزرک هم این امکان را میدهد که هردو را وصل بهم کنیم و بکشیم. ولی به هرحال فضایش از چمدان کمتر است و شاید برای اول سفر همان چمدان راحتتر باشد. البته کمی هم جو بکپکری (کولهبهدوشی) است که دو دلم میکند وگرنه من هم هرچه بیشتر میخوانم با نورا همعقیدهتر میشوم که چمدان بهتر است.
بههرحال، چون سه ماه پیش که قصد هیچگونه سفر تمام وقتی نداشتم، یک چمدان بسیار خوشگل و گران خریدم که اتفاقا خیلی هم زیپهای مختلف دارد و میتوان وسایل را به خوبی جاسازی و تقسیم بندی کرد و کولهای که سه سال پیش خریدم و هر روز استفاده میکنم همچنان سالم و کاربردی است. بخاطر رعایت بودجه و با دلگرمی از تجربه نورا، فعلا با همین دوتا جلو میروم و هروقت آنها خراب شدند و نظرم عوض شد، یک کوله خوب برای خودم میخرم.
سبک شدن از بار اضافه و به فکر توشه راه بودن
شوق آماده رفتن شدن را دارم و دیشب کلی از لباسها و وسایلی که باید بدهم بروند را گذاشتم کنار و آنهایی را که فکر می کنم برای سفرم لازم باشند هم جدا گذاشتم. شاید بخواهم چند وقت مانده تا حرکت را با همان لباسها و وسایلی که میخواهم توی کولهام بگذارم زندگی کنم که تمرین کرده باشم. همین یک سال پیش یک تصفیه خونین کردم و از خیلی وسایلم دست کشیدم و اینکه بخواهم دوباره دو سوم زندگیام را بدهم که برود آسان نیست. اما از آن طرف هم واقعا دلم میخواهد که سبک و رها باشم و خب باید تمرینش کنم.
برای مقدمات کار دنبال یک کوله پشتی چرخدار هستم که یک کوله کوچک هم به آن وصل باشد. فعلا بهترین نوع کولهای را که میخواهم در این سایت پیدا کردهام که علاوه بر کوله کلی وسایل جذاب وکاربردی دیگر هم برای سفر دارد.
جدی جدی دارم می رم
سرعتم کمی زیاد شده و راستش یک کمی ترسیدهام. هرچند میدانم مثل بیشتر تجربههای قبلی آدم پریدن به آبم و همیشه اینقدر دست و پا میزنم تا شنا را یاد بگیرم. دلم میخواست کمی پول پسانداز کنم و کمی مهارتهایم را بیشتر کنم و بعد راه بیافتم. اما جاده واقعا دارد صدایم میکند و من انگار که سحر آوازش شده باشم راه افتادهام.
از کارم استعفا دادم و گفتم که کار جدید گرفتهام. آسان نبود برایم و اگر یک لحظه خودم را رها میکردم، اشکم میریخت. قرار بود کار برایم فقط کار باشد و یک جایی میانه راه به خودم آمدم و دیدم شده بخشی از زندگیام. حتی بخش مهمی از زندگیام. هزار تا قصه ناگفته این وسط است که باید ناگفته بماند و من هم دوباره خوب میشوم. مثل همه بارهای قبلی که خوب شدهام. نه که یادم برود. حالا میدانم هر از دست دادنی، چه ترک کنی و چه ترک شوی، زخمی میشود و می نشیند گوشه دل. بعضیها مثل خراشی هستند که زود ترمیم میشوند و بعضی هم آنقدر عمیقاند که توشه اندوه و تلخیات میشوند. یک زمانی بود که میگفتم دل نمیبندم تا زخم نخورم. حالا میدانم که از دل بستن نمیترسم. عمیق و شدید که زندگی کنی از دل بستن و دل کندن و زخمهایش گریزی نیست.
فعلا شوق رد کردن وسایل اضافه را دارم و خواندن درباره ادمهای دیگری که در جاده زندگی میکنند.
این وسط باید درباره بیمه مسافرتی و درمانی، وسایل الکترونیکی مورد نیازم( لپ تاپ، دوربین و ضبطکننده صدا)، خط تلفن و اینترنتی که در اروپا کار کند، بهترین امکانهای اقامت ارزان و خریدن کوله و وسایل ضروری دیگر تحقیق کنم.
خداحافظ کاناپه شکلاتی من
برای منی که صبح خروسخون می زدم بیرون و بعد از بوق سگ برمی گشتم خونه، هیچ آسون نبود که صبح ها چشمهام را که باز می کنم بشینم روی کاناپه شکلاتی و بساط لپ تاپ و کاغذهام را باز کنم و تا آخر شب یا گزارش و خبر و مقاله بنویسم و یا روی تزم کار کنم. اما از وقتی امدم لندن برنامه تقریبا همین. کار آن لاین. دانشگاه ایرلند. کجا می مونه برام جز همون کاناپه خودم. درس و کار البته خوب بودن و هستن اما اینکه صبح تا غروب روی کاناپه شکلاتی باشم خوب نبود. خیلی چیزها را امتحان کردم اما جواب نمی داد. راحت نبودم. ظاهرش این بود که «تنبل کدو» هستم و نمیخوام به هیچ قیمتی پایم را از خانه بیرون بگذارم. اما واقعیتش این نبود. حجم کار و درس زیاده و نیاز به تمرکز و آرامش دارم.
کار توی کافه خوبه اما برای چند ساعت. نمیشه از صبح تا شب کافه بود. اینکه کنترل صدای موزیک را ندارم. اینکه گرما و سرماش میزون نیست. اینکه گاهی لازمه هیچ صدایی نیاد. اینکه بوی غذا یا حتی بوی قهوه گاهی در فاصله زمانی طولانی آزار دهنده میشه. اینکه نمیشه کاغذهام رااونطوری که می خوام ولو کنم. اینکه وسط یک کار جدی یا یک فصل مهم نمیشه سه٬ چهار ساعت برم کافه و بعد بیام خونه ادامه کار را بگیرم چون رشته کار از دستم در میره.... همه اینها هلم می دادن به طرف کاناپه شکلاتی خودم وخب حالا یک کم «تنبل کدویی» هم بود.
اولش که ادم اینجا، بعد از یکی دوماه رفتم کتابخانه یکی از دانشگاهها ثبت نام کردم و ۱۵۰پوند هم پول ثبت نام برای یک سال دادم. اما اونجا هم اونی نبود که می خواستم. نمی تونستم با لپ تاپ خودم به اینترنت وصل بشم چون دانشجوی اونجا نبودم. یک کم دل گیر بود (از سلسله بهانه های بنی اسرائیلی) و توی حوزه کار من کتابهاش خیلی زیاد نبود که ذوق زده ام کنه و بکشوندم توی کتابخانه و در واقع نیازهام با مقاله هایی که آن لاین پیدا می کردم حل می شد و چون لپ تاپم به اینترنت وصل نمی شد فقط باید در کتابخانه و آن هم در اتاق مطالعه و آن هم در اتاق کامپیوترش می نشستم و بیشتر وقت ها اگر می رفتم ناهار یا چای باید صف می ایستادم تا کامپیوتر خالی شود. همه اینها روی همدیگه من را هل داد به طرف کاناپه مذکور. به حدی که چند روزه از بس راه نرفتم پادرد گرفتم :)
اولش که ادم اینجا، بعد از یکی دوماه رفتم کتابخانه یکی از دانشگاهها ثبت نام کردم و ۱۵۰پوند هم پول ثبت نام برای یک سال دادم. اما اونجا هم اونی نبود که می خواستم. نمی تونستم با لپ تاپ خودم به اینترنت وصل بشم چون دانشجوی اونجا نبودم. یک کم دل گیر بود (از سلسله بهانه های بنی اسرائیلی) و توی حوزه کار من کتابهاش خیلی زیاد نبود که ذوق زده ام کنه و بکشوندم توی کتابخانه و در واقع نیازهام با مقاله هایی که آن لاین پیدا می کردم حل می شد و چون لپ تاپم به اینترنت وصل نمی شد فقط باید در کتابخانه و آن هم در اتاق مطالعه و آن هم در اتاق کامپیوترش می نشستم و بیشتر وقت ها اگر می رفتم ناهار یا چای باید صف می ایستادم تا کامپیوتر خالی شود. همه اینها روی همدیگه من را هل داد به طرف کاناپه مذکور. به حدی که چند روزه از بس راه نرفتم پادرد گرفتم :)
همین پادرد باعث شد که دنبال راهکار باشم برای خودم. هفته پیش دوستی که برای یک کار تحقیقی کوتاه مدت آمده اینجا، تعریف کتابخانه ملی بریتانیا (بریتیش لایبرری) را کرد. قبلا دیده بودمش اما خیلی جدی نبود برایم. دیروز که رفتم سراغ سایتش و امکاناتش و آرشیو کم نظیرش ( حداقل در حوزه کاری من) ماجرا برایم جدی شد و امروز خیلی آسان و سریع با نشون دادن یک قبض که ادرس خونه را تایید کنه و یک کارت بانکی امضا شده برای تایید امضا، عضو شدم.
می دونم که روز اول هست و من مثل همه روزهای اول دوز شور و هیجانم کمی بالا است . ولی فکر می کنم کتابخانه ای که فقط نیم ساعت تا خونه فاصله داره، یک منبع خیلی غنی ارشیو و کتاب هست و توی حوزه خودم تا حالا هرچی خواستم را داشته، پنج شش تا اتاق مطالعه بزرگ مدرن دلباز داره و می تونم هر وقت خسته شدم تغییر مکان بدهم. سه چهار تا کافه و رستوران داره به اضافه دسترسی به اینترنت در همه جای ساختمان و دسترسی بسیار بسیار آسان به پریز برق (این مشکل پریز برق من را از خیلی جاها فراری داده) به اضافه اینکه کت وکیف ادم را همون اول کار تحویل می گیرن و نمی خواد هی بکشیشون دنبال خودت و ..... انگیزه کافی برای جدا شدن از کاناپه شکلاتی مذکور را به من بده.
کلا اینجا را برای ادمهای بهانه گیری مثل من ساختن که از درس خوندن توی اتاق مطالعه خسته می شم بیام کافه بشینم. بهانه هوای ازاد را می گیرم برم یه چایی از کافه داخل حیاط بگیرم و بشینم اونجا کار کنم. فضای شلوغ خواستم بیام بشینم روی یکی از اون صندلی بزرگ های توی راهرو که جلوش هم میز مخصوص لپ تاپ گذاشتن و حتی اگه دلم کاناپه خواست برم روی کاناپه هایی که توی راهروها هست بشینم و همه جا هم اینترنت باشه و هم پریز برق.
فقط اینکه سرعت اینترنتش خیلی خوب نیست و گاهی قطع و وصل میشه که خب می تونه توفیق اجباری باشه برای شیطونی نکردن و سراغ وب گردی نرفتن. برای درس خوندن همین میزان اینترنت کافی هست و ولی برای کار نمی دونم؟ باید امتحان کنم.
خوشحالم و حال خوشم فقط برای پیدا کردن این کتابخانه نیست، دارم توی شهر جا می افتم و دل می بندم بهش. چه چیزی بهتر از یک کتابخونه خوب و راحت، می تونه آدم را دل بسته یک شهر کنه؟؟ یک بار باید از کتابخانه های زندگی ام بنویسم. از کتابخانه باغ فردوس که سرور همه شون بود یک سوم رمان های زندگیم را اونجا خوندم و فقط دستشویی نداشت و باید تمام مدت هیچی نمی خوردی که دووم بیاری. از کتابخانه دانشگاهمون که اولین کتابخانه خیلی بزرگی بود که توی عمرم دیده بودم و وقتی رفتم توی بخش آرشیوش تا یک ماه هیجان زده بودم. از کتابخانه ملی که این اخرها چقدر سر کوتاه و بلند بودن مانتو و مقنعه اذیت می کردند. از کتابخانه دانشگاه هایم در ایرلند و حتی کتابخانه فسقلی محله مون.
لندن را دوست دارم. زنده است و هرقدر توش وقت بگذرونی خسته نمیشی ازش. برای منی که سه ساله در شهرهای کوچک نهایتا یک میلیونی زندگی کرده بودم، لندن با این همه آدمی که همه جا دیده میشن و خیابانهایی که تمامی نداره، یک هیجان تازه است.
هنوز نیامده کلی با شهر و خیابانها و پارکها و کافههاش دوست شدم و دارم شهر را اهلی میکنم، شاید هم خودم را اهلی شهر میکنم.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
. یک ماه و نیم پیش که از رفتن نوشته بودم، هنوز مطمئن نبودم که راهی میشم. حالا اما دو هفته است که اومدم و انگار در ادامهی همان مسیر شش سا...
-
. یک مرحلهای از نوشتن است که رابطه من و کلمهها کاملا مکانیکی میشه . بغضهام را کردم، اشکهام را ریختم، خشمهام را ف...
-
اگر همه چیز همانطور که پیشبینی میکنم جلو بره، ۲۰ ژانویه میروم به دابلین که برای تولد سه سالگی دخترک آنجا باشم و بعد از یک هفته یا ...



