شوق آماده رفتن شدن را دارم و دیشب کلی از لباسها و وسایلی که باید بدهم بروند را گذاشتم کنار و آنهایی را که فکر می کنم برای سفرم لازم باشند هم جدا گذاشتم. شاید بخواهم چند وقت مانده تا حرکت را با همان لباسها و وسایلی که میخواهم توی کولهام بگذارم زندگی کنم که تمرین کرده باشم. همین یک سال پیش یک تصفیه خونین کردم و از خیلی وسایلم دست کشیدم و اینکه بخواهم دوباره دو سوم زندگیام را بدهم که برود آسان نیست. اما از آن طرف هم واقعا دلم میخواهد که سبک و رها باشم و خب باید تمرینش کنم.
برای مقدمات کار دنبال یک کوله پشتی چرخدار هستم که یک کوله کوچک هم به آن وصل باشد. فعلا بهترین نوع کولهای را که میخواهم در این سایت پیدا کردهام که علاوه بر کوله کلی وسایل جذاب وکاربردی دیگر هم برای سفر دارد.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر