سرعتم کمی زیاد شده و راستش یک کمی ترسیدهام. هرچند میدانم مثل بیشتر تجربههای قبلی آدم پریدن به آبم و همیشه اینقدر دست و پا میزنم تا شنا را یاد بگیرم. دلم میخواست کمی پول پسانداز کنم و کمی مهارتهایم را بیشتر کنم و بعد راه بیافتم. اما جاده واقعا دارد صدایم میکند و من انگار که سحر آوازش شده باشم راه افتادهام.
از کارم استعفا دادم و گفتم که کار جدید گرفتهام. آسان نبود برایم و اگر یک لحظه خودم را رها میکردم، اشکم میریخت. قرار بود کار برایم فقط کار باشد و یک جایی میانه راه به خودم آمدم و دیدم شده بخشی از زندگیام. حتی بخش مهمی از زندگیام. هزار تا قصه ناگفته این وسط است که باید ناگفته بماند و من هم دوباره خوب میشوم. مثل همه بارهای قبلی که خوب شدهام. نه که یادم برود. حالا میدانم هر از دست دادنی، چه ترک کنی و چه ترک شوی، زخمی میشود و می نشیند گوشه دل. بعضیها مثل خراشی هستند که زود ترمیم میشوند و بعضی هم آنقدر عمیقاند که توشه اندوه و تلخیات میشوند. یک زمانی بود که میگفتم دل نمیبندم تا زخم نخورم. حالا میدانم که از دل بستن نمیترسم. عمیق و شدید که زندگی کنی از دل بستن و دل کندن و زخمهایش گریزی نیست.
فعلا شوق رد کردن وسایل اضافه را دارم و خواندن درباره ادمهای دیگری که در جاده زندگی میکنند.
این وسط باید درباره بیمه مسافرتی و درمانی، وسایل الکترونیکی مورد نیازم( لپ تاپ، دوربین و ضبطکننده صدا)، خط تلفن و اینترنتی که در اروپا کار کند، بهترین امکانهای اقامت ارزان و خریدن کوله و وسایل ضروری دیگر تحقیق کنم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر