کولی خانه به‌دوش


دیشب وقتی می‌گفتند که سفرطولانی چطور مفهوم «خانه» را دست‌کاری می‌کند و چقدر بعدش که برمی‌گردند دوباره این خانه داشتن مهم می‌شود، من ساکت بودم و نگفتم که خوش‌شانسی من همین بی‌خانه بودنم است. نه که برای خانه ساختن تلاش نکنم، کردم. خیلی هم سخت تلاش کردم. اما هیچ جا خانه نشد و یا اگر که شد مجبور شدم ویرانش کنم و بگذارمش و بروم. اینقدر این دور تکرار شد که یک  جایی گفتم اوکی من آدم خانه داشتن نیستم حتی اگر خانه‌ام مثل حلزون  روی دوشم باشد. یک جایی بین خودم و مفهموم خانه، با یک ماژیک کلفت خط کشیدم و قرار شد همان کولی خانه به‌دوش یا حتی بی‌خانه‌ای باشم که همیشه به شوخی و جدی حرفش را می‌زدم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...