دیشب وقتی میگفتند که سفرطولانی چطور مفهوم «خانه» را دستکاری میکند و چقدر بعدش که برمیگردند دوباره این خانه داشتن مهم میشود، من ساکت بودم و نگفتم که خوششانسی من همین بیخانه بودنم است. نه که برای خانه ساختن تلاش نکنم، کردم. خیلی هم سخت تلاش کردم. اما هیچ جا خانه نشد و یا اگر که شد مجبور شدم ویرانش کنم و بگذارمش و بروم. اینقدر این دور تکرار شد که یک جایی گفتم اوکی من آدم خانه داشتن نیستم حتی اگر خانهام مثل حلزون روی دوشم باشد. یک جایی بین خودم و مفهموم خانه، با یک ماژیک کلفت خط کشیدم و قرار شد همان کولی خانه بهدوش یا حتی بیخانهای باشم که همیشه به شوخی و جدی حرفش را میزدم
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
. یک ماه و نیم پیش که از رفتن نوشته بودم، هنوز مطمئن نبودم که راهی میشم. حالا اما دو هفته است که اومدم و انگار در ادامهی همان مسیر شش سا...
-
. یک مرحلهای از نوشتن است که رابطه من و کلمهها کاملا مکانیکی میشه . بغضهام را کردم، اشکهام را ریختم، خشمهام را ف...
-
اگر همه چیز همانطور که پیشبینی میکنم جلو بره، ۲۰ ژانویه میروم به دابلین که برای تولد سه سالگی دخترک آنجا باشم و بعد از یک هفته یا ...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر