از ننوشتن‌ها

 .

نوشتن از فکرها و اتفاق‌های روزمره برایم سخت شده. کلمه‌ها توی سرم، توی دفترچه‌های کاغذی و نت‌های تلفن می‌چرخندد اما تا مجبور نباشن نمی‌خوان که دیده بشن. همه چیز مثل همان تئاتری می‌مونه که سال‌ها پیش دیدم. مثل همان دختری که دیگه نیست و سهمش فقط تماشا است. همین را هم حتی نتونستم منتشر کنم. رنگ مویه داره و مویه کردن را دوست ندارم. 

می‌دونم که با این ننوشتن دارم خودم را مجازات می‌کنم. می‌دونم که استحقاق حرف زدن از این رنج‌های کوچک روزمره را دارم. می‌دونم تنها کاری که می‌تونم برای خودم بکنم که اینه که قصه‌شون کنم. می‌دونم که قصه گفتن را بلدم.

مثل معجزه

.

 .یک جایی در گزارش نوشتن است که مصاحبه‌ها و تحقیقات را تمام کردم و تکه‌هایی که قرار بیان توی گزارش هم آماده‌اند، اما گیج و حیران نشسته‌ام. وسط کلمه‌ها و نمی‌دونم چطوری قصه‌ام را تعریف کنم. هربار به اینجا که می‌رسم فکر می‌کنم، نمی‌تونم و بعد که می‌نویسمش برام مثل معجزه می‌مونه.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...