تجربه شخصی من اینطور است که هرقدر خیالم از شهر و ماندنم راحتتر باشد، پروسه جا افتادن و شناختن شهر جدید کندتر میشود. هرقدر در کوالالامپور و گالوی و دابلین و حتی لاهه، زود جا افتادم و قلق شهر دستم آمد، در لندن این پروسه تا بخواهی طولانی بود. اینقدر که فکر میکردم آنجا ماندنی هستم و حتی برای اولین بار در عمرم به فکر خانه خریدن افتاده بودم. ماندنی نشدم اما. اصلا من آدم ماندن نیستم و لندن، لندن عزیز من، که بیشتر از هرشهری در جهان به من آرامش و شادی و امنیت و آزادی داد، نمیدانم چطور گولم زده بود که خودم را یادم رفته بود و واقعا داشتم رحل اقامتم را پهن میکردم
میخواستم از ایستبورن بنویسم و اینکه چطور۱۰ روز نشده عضو کتابخانه شهر شدم و کلاس زبان اسپانیایی ثبتنام کردم و و قرار میتآپی گذاشتم که بروم پیاده روی و مهمانی. اما از همان پاراگراف اول معلوم است که دلم برای لندن تنگ شده. فقط لندن هم نیست. خودم که میدانم دلم کجای لندن گیر است…. اما خب زندگی پر از رفتن و «دوستت دارم اما نمیخواهمت» و شاید هم برگشتن در یک روز دور و به یک شکل دیگر است. خاطره لندن و لندنیها میتواند همین گوشهها بماند و دلم را گرم کند، به یاد همه خندههای سرخوشانهای که با هم داشتهایم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر