سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوشبینی همیشگیام سعی میکنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخیاش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد.
چند شب پیش بعداز اینکه بهطور بیسابقهای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم میبرند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بیحسی بزنن تا از پس تحمل ضربههای شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاقهای اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و میدیدم که چطور میبرند و میزنندش. من تمام مدت مقاومت میکردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرامبخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاقها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم میدهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاقشان به تنم برسد. اینکه چرا ع در خوابم آنطور شلاق خورد و زخم دید هم خودش ماجرایی است که هنوز گیجش هستم.
دیشب هم خواب میدیدم که از یک جایی میپریدم که زیرم آتش بود و پیچ و مهرههای پلهها شل بود و یک کامیون هم میخواست لهم کند و من از همهشان به سلامت گذشتم.
اتش و کامیون و سستی زیر پایی که در بیداری به ان میخندم و میگذرم و حتی تلاش میکنم که ببخشم و اگر زورم برسد فراموشش کنم.
خوابهای سختی هستند و واقعا ترجیح میدهم به جای اینها همان کابوسهای قدیمیام را ببینم. اما خوبیشان این است که در خواب هم مثل بیداری، هر طوری که هست زیربار شلاق نمیروم و از آتش هم به سلامت میگذرم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر