تمام امروز را روی یک داستان جدید کار کردم. قرار بود یکی از مصاحبهها را پیاده کنم اما خیلی اتفاقی گفتگوی ابی با من و تو درباره تبعید را شنیدم و با آهنگهایش پرت شدم یک جای دور. یک جای دور شبیه جایی که چند سال پیش این داستان را درفت کرده بودم
نسخه اولش خیلی بد تمام میشد. کمی تغییرش داده بودم و گذاشته بودم کنار. آخرین ادیتش دو سال پیش بود. تمام روز نشستم سرش. اشک . ریختم و نوشتم. خوب شده به نظرم. فردا می فرستم که اگه دوستش داشتند، منتشرش کنند. کمی با این خود جدیدم غریبه ام هنوز. نه که جدید باشد، از هزار سال پیش بوده اما ساکتتر از الان. رشته کار دست زنهای دیگر بوده و حالا این یکی. این شیدایی که دنبال کارهای نکرده است را نمیدانم چقدر میتوانم بهش اعتماد کنم. هی میترسم احساساتی باشد و هی به خودم میگویم احساساتی بودن خوب است و لازمش داری
پي نوشت: داستانم را دوست داشتند. خوشحالم