چه روز سختی بود، دیروز. مدتها بود که اینطوری خالی از انرژی، گوشهای نیافتاده بودم. ادم گاهی به خودش غره
میشه و مانعی که میخواد از روی آن بپره را هی بالاتر و بالاتر میبره و یک جایی نه که زورش به پریدن نرسه اما بنزین خالی میکنه. مثل دیروز من
نشونده بودمش گوشه سوییت میخواستم که از آن شب لعنتی بگه و خب آسان نبود. باید همه چیز را از نو تصویر میکردم. باید خودم هم با او . گوشه سوییت مینشستم. گوشه همان سوییتی که می دانم چه شکلی است، چه بویی میدهد و آخرش کجاست. حق داشتم که فردایش انگشتم را هم نتونم تکان بدهم
حالا امروز، دوباره باید برگردم به همان سوییت. کار نیمه تمام را باید تمام کرد