قشنگی شهر جدید تمامی ندارد. روزهای اول چیزی که از شهر دیدم یک مرکز شهر جمع و جور بود، یک شهر قدیمی قشنگ برای پیاده روی و دریا که خب همیشه خوبه. حالا هرقدر که میگذره هی کوچه پس کوچهها و کافههای قشنگ پیدا میکنم و مهمتر از اون دریا دریا دریا
ساحل دریاش را از هر طرف که بگیری میشه تا چند سال راه بری. دو تا شنبهای که گذشت را فقط کنار ساحل رفتم. یک بار به شرق و یک بار به غرب. هردوش معرکه بود. هر دوبارش لپتاپم را برداشته بودم که کمی قدم بزنم و بعد یک جایی بشینم به کار کردن و نوشتن. اما تا خود شب فقط راه رفتم و اصلا توان ایستادن نداشتم
دفعه بعد دیگه میدونم چی انتظارم را میکشه و حتما خودم و پاهایم و چشمهایم آمادهتر خواهیم بود. خوبی ساحلش این است که طولانی است و در تمام مسیر، کنارش جادههای قشنگ برای پیاده روی و نیمکتهای چوبی گذاشتهاند و میشود تا جایی که پایت میکشد بروی و بروی. صدای دریا توی گوشت و آبی بی انتهایش جلوی چشمانت
دیروز ۶ کیلومتر کنار دریا راه رفتم. توی یک کافه نزدیک صخرههای بزرگی که دریا را بغل کرده بودند، چایی و ساندویج بیکن خوردم. همه راه را پیاده برگشتم و اینقدر پررو بودم که شب با دوستان جدیدم رفتم تماشای بازار محلی که توی خیابان بپا شده بود و شراب داغ نوشیدیم
تمام روز، انگار که مدیتیشن کنم فقط به دریا و شهر تازه و جاده پیش رویم فکر میکردم. مثل مسافر سرخوشی که فقط میخواهد سفر کند و دنیا را ببیند
