پریشب میشل دراتاقم را زد که دارم میرم خرید خوراکی برای تعطیلات کریسمس و بعدش هم میتونیم هرچی خریدیم را بدیم برامون بیارن درخانه، تا بیام همانطوری که سرم توی غارم بود، مِن و مِن کنم و بگم امسال توی مود کریسمس نیستم، گفت بعدش هم میریم چرخی توی شهر بزنیم و کلی پیشنهادات فریبنده ردیف کرد. خب بدیهیه که کفش و کلاه کردم و رفتم و پای به پای میشل خرید کردم و اصلا نمیدونم تا وقتی اینجا هستم، میرسم اینها را بخورم یا نه؟ امروز صبح که رفتم فروشگاه ویتروس سر خیابان ماست و شیر بخرم هم مردم اینقدر شاد و شنگول و کریسمسی بودند که برای خودم گلدان و شمع کریسمسی و مینس پای خریدم و بعد هم که رسیدم خانه همه جا را تمیز کردم و حالا خودم و خانه امادهایم که سال نو شود
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...
