از هراس‌ها


دارم گذشته‌هایی که با بدبختی فراموش‌شان کرده بودم، شخم می‌زنم و فلج شده‌ام. فلج شدگی مغزم شاید آخرین مقاومتش باشد برای اینکه بیشتر جلو نروم. روزهایی که از درد مچاله می‌شدم را خودم فراموش کرده‌ام اما مغزم حتما تصویر همه آن روزها را گوشه‌ای ذخیره کرده و بیشتر از خود من، محافظه‌کاری می کند. حق دارد شاید، طوری دارم پیش‌ می‌روم که از ۱۰ سال پیش هم گذشته‌ام و حالا رسیده‌ام به تلخی‌های روزهای جنگ و بمباران و موشک‌باران. چند روز پیش قصه بمبی که داداش علی را از ما گرفت نوشتم

بعد از ۳۰ سال هنوز همه چیز همانقدر زنده بود و درد داشت. برای مامان که فرستادمش گفت اینقدر واقعی بود که دوباره همه آن روزها برایش زنده شد، انگار سین دوباره د در آغوشش بود و من هراسان به او خیره شده بودم. نوشته بود کاش آن روزها دیگر برنگردد

برای رها شدن از این تصاویر باید از پستو بیرون بکشم‌شان، قابشان کنم، آویزان‌شان کنم روی دیوار. راه دیگری برای رهایی بلد نیستم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...