از روزمره‌های برلینی

در یک جدال واقعی با افسردگی هستم و کمی که وا بدم می‌تونم هیچ کاری نکنم. هیچ کاری یعنی کار مفید. وگرنه در اوج بدحالی هم غذا می‌پزم و می‌خورم. خرید می‌کنم. خانه را مرتب می‌کنم و نگه می‌دارم، فیلم می‌بینم و کتاب می‌خوانم و کار می‌کنم. اما اینها برای من روال عادی زندگی است و هیچ وقت اینقدر حالم بد نبوده که تنظیماتم بهم بخورد.
چیزی که وقتی حالم خوب نیست از دستش می‌دهم و کم می شود، روتین داشتن و منظم و سخت کار کردن و نوشتن است.
امروز ساعت هشت و نیم بیدار شدم و دمم هم گرم. بیرون هم زدم. اما ساعت یک ربع به ۱۲ است و تازه دارم شروع می‌کنم. عید من روزیه که ساعت ۹ صبح نوشتن را شروع کنم.
هربار به جای کار کردن از نوشتن استفاده می‌کنم و یادم می‌افته که شغلم نوشتنه، خوشحال می‌شم. با کلمه‌ها هنوز مثل عاشقی هستم که سر پر شوری داره.
-->
دیشب کلی با آلیس توی آشپزخانه حرف زدیم و از خودمون گفتیم. خوبی این سفرها همین نزدیک شدن به آدم‌های غریبه و شناختن خودشون و زندگی‌هاشونه

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...