در یک جدال واقعی با افسردگی هستم و کمی که وا
بدم میتونم هیچ کاری نکنم. هیچ کاری یعنی کار مفید. وگرنه در اوج بدحالی هم غذا
میپزم و میخورم. خرید میکنم. خانه را مرتب میکنم و نگه میدارم، فیلم میبینم
و کتاب میخوانم و کار میکنم. اما اینها برای من روال عادی زندگی است و هیچ وقت
اینقدر حالم بد نبوده که تنظیماتم بهم بخورد.
چیزی که وقتی حالم خوب نیست از دستش میدهم و کم
می شود، روتین داشتن و منظم و سخت کار کردن و نوشتن است.
امروز ساعت هشت و نیم بیدار شدم و دمم هم گرم.
بیرون هم زدم. اما ساعت یک ربع به ۱۲ است و تازه دارم شروع میکنم. عید من روزیه
که ساعت ۹ صبح نوشتن را شروع کنم.
هربار به جای کار کردن از نوشتن استفاده میکنم
و یادم میافته که شغلم نوشتنه، خوشحال میشم. با کلمهها هنوز مثل عاشقی هستم که
سر پر شوری داره.
دیشب کلی با آلیس توی آشپزخانه حرف زدیم و از
خودمون گفتیم. خوبی این سفرها همین نزدیک شدن به آدمهای غریبه و شناختن خودشون و زندگیهاشونه