خاله جان دوره

شیرین‌ترین اتفاق این روزها، فسقلی ۲۰ ماهه‌ایه که دیگه من رو خوب می‌شناسه، که می‌دونه من خاله‌اش هستم. ازش که می‌پرسم عشق من کیه، با دست‌های تپلش می‌زنه روی سینه‌اش  و می‌گه: من، من. همه زن‌ها به جز مامانش، مامان‌بزرگ‌هاش و عمه‌اش را «مریم» صدا می‌کنه و می‌دونه که من توی تبلتِ مامانش هستم.
هر روز با هم حرف می‌زنیم و هنوز باورم نمی‌شه که چطوری من و او، تونستیم این رابطه راه دور  و مجازی را اینطور مرتب و عمیق پیش ببریم. «آلَه» صدام می‌کنه و چند روزیه که یاد گرفته خودش شماره من را روی فیس تایم بگیره. بازی جدیدمون اینطوریه که با من تماس صوتی می‌گیره روی فیس تایم، بعدش من ازش می‌پرسم کجایی؟ اون می‌گه اینجام. تماس را ویدیویی می‌کنم و می‌گم بزن روی دگمه قرمز که ببینمت. می‌زنه روی دگمه قرمز، همدیگه را می‌بینیم و ذوق می‌کنه. من براش دست می‌زنم و هورا می‌کشم که خودش منو گرفته و اون خوشحال می‌شه و قطع می‌کنه که دوباره بگیره. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...