دلم برای لندن بیشتر از هرجای دیگهای در جهان تنگ میشه و هیچ چیزی عجیبتر از این نیست. هربار که دلتنگ لندن میشم، انگار دارم به خاطره تهران خیانت میکنم. اما واقعیت اینه که از تهران جز یک خاطره برایم نمونده. خاطرهای دور و غبارآلود که نه دستم بهش میرسه و نه اینکه دیگه میشناسمش.
برای لندن که دلم تنگ میشه، میدونم اگر همین الان اونجا بودم، کدام خیابان میرفتم برای پیادهروی، کدام کافه برای چای نوشیدن، کدام کتابفروشی برای پرسه زدن لای قفسههای کتاب، کدام سینما برای گم شدن در جادوی پرده نقرهای. فقط اینها هم نیست، بدون نقشه و نگاه کردن به تابلوها، قدم زدن در شهر و از این مترو به اون مترو پریدن و مهمتر از اون، غریبه نبودن توی شهر. شاید هم همه اینها باشه و هیچکدامش دلیل اصلی نباشه. درست مثل وقتی که آدم عاشق میشه و حتی یک دلیل درست و حسابی برای عشقش نداره. فقط میدونه که عاشق شده، بدون اینکه هیچچیزی دلیل درست و محکمی برای این همه عشق باشه.
دلم برای لندن تنگ شده و چیزی که دلگرمم میکنه، درهای همیشه باز شهر به روی منه. اینکه هر وقت بخوام، میتونم بلیط بخرم، بپرم توی هواپیما و چند ساعت دیگه توی شهر باشم. چیزی که تهران از من دریغش کرده و من، شاید وانمود میکنم که دیگه عاشقش نیستم. اینقدر جدی که حتی عاشق جای دیگهای شدم و میگم که بیشتر از تهران هم دلتنگش میشم. این وسط کی میدونه که چی واقعیه و کجا دارم برای فرار از شهری که دستم بهش نمیرسه، بهش خیانت میکنم؟