دست حوا نمیرسید.....
.
نگاهش که کرد، اولش لبخند زد، بعد چونهاش لرزید و بعد اشکهاش لغزید پایین. زن اما رفته بود و اشکهاش را ندید. دیدن همون بغض توی گلو و لرزش چونه هم براش زیاد بود.
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر