بی‌خانمان

 .

نگاهش که کرد، اولش لبخند زد، بعد چونه‌اش لرزید و بعد اشک‌هاش لغزید پایین. زن اما رفته بود و اشک‌هاش را ندید. دیدن همون بغض توی گلو و لرزش چونه‌ هم  براش زیاد بود. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...