.
نشستیم با هم نقاشی کشیدیم و غشغش خندیدیم و از اثر هنریمون عکس گرفتیم.
خالهی سه تا بچه قشنگ هستم که هربار کنارشون میخندم، یک جون بهم اضافه میشه.
خالهی سهتا بچهای هستم که تا حالا همدیگه را ندیدن. را فقط از پشت مانیتوری که روبروی من بوده دیدن، اما یک طور بامزهای همدیگه را میشناسن و وسط حرف زدن با من هی از اون دوتای دیگه یاد میکنن. یکی از آرزوهام اینه که یک روزی دست سه تاشون را بگیرم و بریم سفر.
خالهی سه تا بچه قشنگ هستم که هربار کنارشون میخندم، یک جون بهم اضافه میشه.
خالهی سهتا بچهای هستم که تا حالا همدیگه را ندیدن. را فقط از پشت مانیتوری که روبروی من بوده دیدن، اما یک طور بامزهای همدیگه را میشناسن و وسط حرف زدن با من هی از اون دوتای دیگه یاد میکنن. یکی از آرزوهام اینه که یک روزی دست سه تاشون را بگیرم و بریم سفر.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر