.
یک ماهی که توی اون دهکدهی کوچک کنار دریا بودم، چیزی که اذیتم میکرد این بود که گربهها از من فرار میکردند، سگها بهم پارس میکردن و آدمها بهم لبخند نمیزدن. غریبه بودم.
اینجا که هستم، از در که پایم را بیرون میگذارم با همه سگ و گربههای محله سلام و علیک دارم و آدمها حتی اگر لبخند هم نزنند، از اون نگاههای «این دختره اینجا چکار میکنه؟» ندارن. غریبه هستم همچنان. اینجا اما غریبهها اینقدر زیادن که به چشم نمیان. اینقدر زیاد که فقط اگر یک لبخند گوشهی لبت داشته باشی، سگ وگربهها و بچهها مثل آهنربا میان طرفت. اینقدر زیاد که گم میشی وسط شهر شلوغ و راستش بهتر هم هست.
برای منی که از بچگی آرزو داشتم که آدم نامرئی باشم، زندگی توی شهر شلوغ یا وسط جاده، برآورده شدن همون آرزوی قدیمیه
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر