صورتک

 .

همه چیز مثل یک فیلم ترسناکه. ترسناک هم نه. یک فیلمی با دنیاهای تو در تو. مثل تونل وحشتی که تمام نمی‌شه. که واقعیه.کاش می‌تونستم همه چیز را بنویسم. نمی‌تونم اما. نمی‌شه. توی یک جنگ تن به تن با خودم هستم برای بقا. و صدایم را از دست دادم. صدایی برای فریاد کشیدن ندارم و فقط زور می‌زنم که نقابم را با یک لبخند ملایم، روی صورتم نگه دارم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...