عکسهای "خونه" را دیدم و هوایی شدم.
اسمش دلتنگی نیست. نوستالژی هم نیست. دیدن عکسهای جاییه که یک زمانی یک احساس تعلق
شدید بهش داشتی و چهاردیواری امنت، توی همه دنیا بوده و حالا هیچ کدوم اینها نیست.
توی عکس اما، همه چیز مثل قبله. همون دیوارهای گلبهی، که کلی با نقاش
سر و کله زدم این رنگی دربیاد. همون کاناپههای قرمز با نقشونگارهای طلایی که بعد
از گشتن کل تهران از جلوی پارک ساعی خریدیم، همون پردههای توری همرنگ دیوار که یک
ماه قبل اومدنم مامان زیرش را پسدوزی کرد برام، همون چراغ گوشه دیوار سفید که هما و هانی برامون کادو آوردن. همون لوسترهایی که
روزهای آخر خریدیم،همون آبیرنگ ماسولهایه
پنجره آشپزخونه که خرابکاری خودم بود. خوبیاش به اینه که جای هیچی عوض نشده. فنجونهای
رنگارنگم که حسن آقا آورده بود، همون هنوز همون گوشه اپن آشپزخونه هستن که خودم گذاشته
بودمشون و قوری که توش چای دم میشه، هنوز همون قوری چاق سبزیه که بود. حتی گلیم سبز
و قرمزم هم همون جایی پهن شده که آخرین بار پهن کردم. اگه من اونجا بودم حتما جای همه
چی تا حالا هزار بار عوض شده بود، اگه از اون دو تا قاب عکس سرخ و سفیدی که سفارشش
را داده بودم و بعد از من رسیدن فاکتور بگیرم، انگار فقط چند روزی از آخرین باری که
توی آبان ماه 87 .برای صدمین بار تغییر دکور دادم، گذشته است
هوایی شدهام، اما دلتنگش نیستم. یعنی قرار است که نباشم. قرار خود دلتنگم
با خود واقع بین و معقولم است. این خونه نبش خیابونی که از دو سال پیش خونهام شده،بیشتر
از همه خونههایی که توی هشت سال گذشته
داشتم بهم حس آرامش و امنیت داده. اون دلتنگی دیوانه
وار برای خونه خیابان بهار تهران هم بعد یک کابوس چند سالهی رفتن و نرسیدن و گم کردن
راه، بالاخره تموم شد. از اون روزی که وسط یکی از کابوسهام لولههای تفنگهاشون را
دیدم که شهاب را نشونه گرفته بودن و من تنها
چیزی که میخواستم این بود که حتی شده به قیمت جونم، از اونجا دورش کنم، تمام شد و
بعد از اون هیچ وقت توی کابوسهام بهش برنگشتم
و توی بیداری، نگفتم که دلتنگش شدم.
شاید از فردای همون شب بود که به جای "خونه"
گفتم "خونهها" و اسم هرجایی که حتی شده چند ماه سقف بالای سرم شد و عکسهام
را زدم به دیوارش گذاشتم خونه. خونه دن هاخ، خونه سردانگ، خونه کوالالامپور، خونه گالوی،
خونه استانبول، خونه دابلین، خونه لندن.
شاید هم میخواستم یادم بره چه آدم دل به خونه ببندی هستم و چه سختگیرم
که اسم جایی را خونه بگذارم. دلم را خوش کردم به همه این خونه ها و خاطراتشون، ککم
هم نمیگزید وقتی که جایی مینویسم خونه و منظورم یکی از همین خونههای همه جا به غیر
تهران و فومن است، هی علامت سوال و تعجب کامنت
میگیرم که اینا "خونه" نیستن.
حالا اما بعد مدتها دوباره دلتنگش شدم. یک دلتنگی نرم و سبک. اینجور وقتها
خیلی بی دلیل یاد آن ساعت دو نصفه شبی می افتم
که بعد از45 روز، برگشتم خونه و هی همهجایش می چرخیدم و نگاه می کردم و نگاه. جای
همه شبهایی که خیالش کرده بودم.
۱ نظر:
حال به زین شود، غم مخور
ارسال یک نظر