بند

آدم هرقدر خودش را از بند‌ها سبک می‌کنه و رها می‌شه، تازه بیشتر سنگینی‌ای هر بندی را احساس می‌کنه و مدام میل به رها کردن و سبک شدن داره. فقط هم سبک‌تر شدن این چمدان۱۵-۲۰ کیلویی که همه زندگی‌ام را در آن جا داده‌ام نیست، لباس‌هایی که به تنم می‌کشم هم هستن. آن‌طوری که توی خیابان راه می‌روم هم است. دلم هم است. 
این آخری از همه سخت‌تر است. 
شکسته و بندش زده‌ام‌ و این بند را دوست ندارم. 
با فراموشی، با بستن درها، با کشیدن همه پرده‌ها بندش زده‌ام که بماند و این بندها خفه‌اش می‌کند.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...