عاشق و متنفر

یکشنبه ۴ دی ۸۴

دو تا بودند. اولي عاشق دومي بود و دومي عاشق اولي نبود.دومي عاشق اولي نبود كه هيچ، از اولي متنفر بود.
عاشق به متنفر گفت: به خاطر تنفرت اين خنجر را بگير ومن را بكش. متنفر نتوانست، چون متنفر خوبي نبود.
پس عاشق، خنجر ر ا گرفت وگفت: اما من عاشق تو ام و به خاطر عشق به تو كه از من متنفري، خودم را مي‌كشم.
و عاشق خودش را كشت. چون عاشق خوبي بود.

پي نوشت1: اين چند خط بهترين هديه است از طرف عزيزترين رفيقم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...