شنبه ۳۰ مهر ۸۴
امشب دلم هواي خانه خدا كرده و به هيچ چيز آرام نميگيرد جز باز خواني اولين طواف بر گرد آن مكعب چهار گوش سياه پوشي كه «كعبه» ميخوانندش:
خانه خدا هميشه برايم بزرگ بودو دست نيافتني. آنقدر كه هيچ وقت حتي زيارتش را هم آرزو نكرده بودم. ماه رمضان هر سال به «اللهم الرزقني حج بيتك الحرام» كه ميرسيدم. ميخواندم و رد مي شدم. بي هيچ تمنا وخواستهاي.كعبه برايم فقط قبله نماز بود. دور دور. بزرگ بزرگ. فقط همين.
دعوت كه شدم، اگر ميتوانستم رد ميكردم. اما كسي از من نپرسيد كه ميآيي يا نه؟من دعوت شدم و فقط ميبايد اجابت ميكردم.
قبل از سفر مدام ميگفتم ميخواهم بروم ببينم آنجا چه خبر است؟ و مردم به چه شوقي از فرسنگها راه به زيارت خانه كسي ميآيند كه لامكان است و مدام ميگفتم اين شايد تنها سفر حج من باشد براي درك واقعيتي كه وجود دارد...
همه اينها اما قبل از سفر بود. قبل از آنكه پا به مسجد الحرام بگذارم. قبل از آنكه چشمم به آن خانه سنگي سياه پوش بيافتد. قبل از آنكه در برابر خانه خدا، سجده كه نه! به خاك بيافتم...
صبح اولين طواف سراپا اضطراب بودم و اتفاق بزرگي را انتظار ميكشيدم. آنقدر كه از ترس جا ماندن چند ساعت زودتر از موعد قرار بيدار شدم. وارد مسجدالحرام كه شدم، اما آرام شدم. آنجات كه رسيدم ديگر نه ترس بود. نه اضطراب و نه حتي شوق. فقط انتظار بود و انتظار.
گام به گام جلو ميرفتم و نه چشمانم كه همه وجودم خانه خدا را جستجو ميكرد. ما از در «فهد» وارد مسجدالحرام شديم . از تنها دري كه مستقيم به خانه خدا ميرسد. كعبه در وسط مسجدالحرام است و در گودي. از مسجد كه وارد شوي، بايد رواقها را ردكني تا كعبه را در برابرت بيابي.مكعبي ساده، بي هيچ مناره و گلدسته وگنبدي. با پردهاي سياه و ناوداني طلا. ساده و نزديك و دست يافتني وامن.
به ما گفته بودند خانه خدا را كه ديديد در برابرش سجده كنيد. اما آنجا كه برسيد نه نيازي به گفتن است و نه نيازي به اراده براي سجده كردن.خانه خدا را كه ببينيد به خاك ميافتيد در برابر آنهمه عظمت و لطف و تازه آن وقت است كه معناي را سجده را مي شود فهميد. آنجا كه سجاده و محراب و قبله يكي است. سر از سجده كه برداشتم، محو تماشا بودم. غرق در بيحسي و خلاء.انگار نه انگار كه آنجا همان خانه پرشكوه و با هيبتي است كه بارها عكس و تصويرش را ديده بودم. آن لحظه آنجا فقط و فقط برايم خانه خدا بود. همان خدايي كه از رگ گردن به من نزديكتر است.همان خدايي كه خداي من است و هميشه با من است.
توصيفش سخت است. اصلا از آن لحظههايي نيست كه بشود به مدد كلمات بيانش كرد كه فقط بايد رفت و ديد و فهميد. همه عظمت و شكوه آنجا از پس فاصله تصوير وعكس است و آنجا كه باشي انگار نه انگار كه آنجا خانه خداوند متعال است و تو براي اولين بار به اينجا آمدهاي. خانه ساده است و دست يافتني و تو انگار سالها است كه اينجا بودهاي. از اول عالم و آن وقت است كه با همه وجودت ميگويي: «الله اكبر» خداوند بزرگتر است. بزرگتر از هر چيز و هركس.
تا طواف شروع نشده. آدم گيج است. شناور در بهت آن همه عظمت و اولين دور طواف كه آغاز مي شود تازه ميفهمي كجا آمدهاي.
دعوت كه شدم، اگر ميتوانستم رد ميكردم. اما كسي از من نپرسيد كه ميآيي يا نه؟من دعوت شدم و فقط ميبايد اجابت ميكردم.
قبل از سفر مدام ميگفتم ميخواهم بروم ببينم آنجا چه خبر است؟ و مردم به چه شوقي از فرسنگها راه به زيارت خانه كسي ميآيند كه لامكان است و مدام ميگفتم اين شايد تنها سفر حج من باشد براي درك واقعيتي كه وجود دارد...
همه اينها اما قبل از سفر بود. قبل از آنكه پا به مسجد الحرام بگذارم. قبل از آنكه چشمم به آن خانه سنگي سياه پوش بيافتد. قبل از آنكه در برابر خانه خدا، سجده كه نه! به خاك بيافتم...
صبح اولين طواف سراپا اضطراب بودم و اتفاق بزرگي را انتظار ميكشيدم. آنقدر كه از ترس جا ماندن چند ساعت زودتر از موعد قرار بيدار شدم. وارد مسجدالحرام كه شدم، اما آرام شدم. آنجات كه رسيدم ديگر نه ترس بود. نه اضطراب و نه حتي شوق. فقط انتظار بود و انتظار.
گام به گام جلو ميرفتم و نه چشمانم كه همه وجودم خانه خدا را جستجو ميكرد. ما از در «فهد» وارد مسجدالحرام شديم . از تنها دري كه مستقيم به خانه خدا ميرسد. كعبه در وسط مسجدالحرام است و در گودي. از مسجد كه وارد شوي، بايد رواقها را ردكني تا كعبه را در برابرت بيابي.مكعبي ساده، بي هيچ مناره و گلدسته وگنبدي. با پردهاي سياه و ناوداني طلا. ساده و نزديك و دست يافتني وامن.
به ما گفته بودند خانه خدا را كه ديديد در برابرش سجده كنيد. اما آنجا كه برسيد نه نيازي به گفتن است و نه نيازي به اراده براي سجده كردن.خانه خدا را كه ببينيد به خاك ميافتيد در برابر آنهمه عظمت و لطف و تازه آن وقت است كه معناي را سجده را مي شود فهميد. آنجا كه سجاده و محراب و قبله يكي است. سر از سجده كه برداشتم، محو تماشا بودم. غرق در بيحسي و خلاء.انگار نه انگار كه آنجا همان خانه پرشكوه و با هيبتي است كه بارها عكس و تصويرش را ديده بودم. آن لحظه آنجا فقط و فقط برايم خانه خدا بود. همان خدايي كه از رگ گردن به من نزديكتر است.همان خدايي كه خداي من است و هميشه با من است.
توصيفش سخت است. اصلا از آن لحظههايي نيست كه بشود به مدد كلمات بيانش كرد كه فقط بايد رفت و ديد و فهميد. همه عظمت و شكوه آنجا از پس فاصله تصوير وعكس است و آنجا كه باشي انگار نه انگار كه آنجا خانه خداوند متعال است و تو براي اولين بار به اينجا آمدهاي. خانه ساده است و دست يافتني و تو انگار سالها است كه اينجا بودهاي. از اول عالم و آن وقت است كه با همه وجودت ميگويي: «الله اكبر» خداوند بزرگتر است. بزرگتر از هر چيز و هركس.
تا طواف شروع نشده. آدم گيج است. شناور در بهت آن همه عظمت و اولين دور طواف كه آغاز مي شود تازه ميفهمي كجا آمدهاي.
ادامه دارد....
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر