دامبلدر

1.هر وقت مي‌رم سراغ نوشتن دردفترچه‌هايي كه جز خودم خواننده اي نداره، خواهرم مي‌گه تو مثل «دامبلدر» در هري پاتري كه هر وقت ذهنش زياد شلوغ مي‌شد، يك سر چوب دستي‌اش را مي‌گذاشت روي پيشوني اش و سر ديگه‌اش را روي قدح انديشه و چيزهايي را كه فعلا نمي‌خواست بهشون فكر كنه مي‌ريخت در قدح تا بعدن بره سراغشون. اما بعضي وقت‌ها فكرهاي جورواجور اينقدر زياد مي‌شن كه ديگه دفتر و قلم كفافم را نمي‌ده. شايد هم براي اينكه كاغذ به قول ناصر غياثي «كاغذ پژواك ندارد.»
گاهي اوقات هم اين قدح انديشه گوش‌هاي يك دوسته براي شنيدن. مثل ما كه ديروز همه كارها و قرارهايمان را كنسل كرديم و رفتيم تا تونستيم خوش گذرانديم و افطاري خورديم، اون هم با بربري داغي كه نيم ساعت برايش صف ايستاده بوديم و صداي ضرب زورخونه‌اي مرشد سفره خانه سر طالقاني و مهمتر از همه كلي وراجي و دردل و مشاوره و خنده و حل كردن تمام مشكلات بشري خودمون دوتا.
خوبي‌اش به اين بود كه هردومون مي‌دونستيم حرف مي‌زنيم براي اينكه نياز به گفتن و شنيده شدن داريم نه نياز به كمك براي يافتن راه‌حل چرا كه بعضي چيزها را هيچ كس جز خود آدم نمي‌تونه حل كنه.اما وقتي با يك دوست در موردش حرف مي زني، از طريق اين گفتن خودت را پيدا مي‌كني و چيزهايي را مي‌گي كه بريا خودت هم تازگي داشته.اما هرچه كه بود كلي خوش گذشت. يك مهموني دونفره دخترانه با يك پياده‌روي شبانه.
2.در راستاي اين كه من لينكدوني ندارم و شديدا احتياج به لينكدن دارم. فعلا اين چندتا لينك را داشته باشيد تا من يك سر و ساماني به اين صورتكم بدهم:
زنان ايران معمولا در بخش تجربه‌هاي زنانه‌اش مطالب خوبي مي‌گذارد. اما اين طفل يخي‌اش يك چيز ديگر بود. يك حس زنانه و مادرانه. با اينكه واقعا نمي‌دانم اگر خودم در موقعيت ليلي بودم چه مي‌كردم اما دلم مي‌خواست شهامت به دنيا آوردن فرزندش را داشت.ادامه طفل يخي را هم اينجا بخوانيد.

حالا كه قراره به زنان ايران لينك بدم. اين را هم بگم كه چقدر بابت لغو شدن حكم اعدام ليلا خوشحالم. مي‌دونم كه اين تلاش‌هاي موردي چاره كار نيستند. اما وقتي همين كار از ما برمي‌آيد نبايد از آن دريغ كنيم. هرچند كه همين اعتراض هاي موردي و به ثمر نشستن‌شان مشروعيت صدور اين‌گونه حكم‌ها را كم كم سست مي‌كند.
بي بي سي يك صفحه‌اي براي خشونت‌هاي خانگي باز كرده كه انصافا همه مطالبش خواندني است. هم به كليشه‌هاي رايج پرداخته. هم به وضعيت خشونت در كشورهاي مختلف و هم به روايت‌هاي زنانه از خشونت.
«رويداد بسی ساده بود. اما به من و دوستم آموخت که وقتی انديشه​های توماس جفرسون تدوين​کننده​ی دموکراسی آمريکا توی رگ و پی مردم می​دود،​ خواب راحت را از چشم کسانی که حقوق بشر را زير پا می​گذارند می​ربايد. اين حقوق را مردم عادی، در مناسبات روزنه​اشان ترويج می​دهند و مراعات می​کنند. مردم مجموعه​های هنجارهای اجتماعی را چنان شکل می​دهند که زيربنای دموکراسی حفظ می​شود،​حتی اگر موقتاً روبنای دمورکراسی در هم بريزد.» اگر مي‌خواهيد بيشتر در اين باره بخوايند سري به سايت مهرانگيز كار بزنيد.
حسودك فروغ و اين نوشته مريم گلي را خيلي دوست دارم. شايد براي اينكه اين روزها يك ذره بين برداشته‌ام سراغ خودم آمده‌ام ويك چاقو هم خريده‌ام براي چند وقت ديگر كه وقت جراحي مي‌رسد.
اين هم دل دل‌هاي يك شهريوري و به قول خودش دل دل‌هاي يك شهريوري عجول كه تازه به وبلاگشهر آمده است و چند ميز آنطرف تر از ما مي‌نشيند و انگار او هم دنبال خودش است. خوبي وبلاگ نوششتن به اينه كه آدم با لايه‌اي از شخصيت دوستانش مواجه مي‌شود كه قبلا نمي‌شناخته و زير لايه
‌اي از روزمرگي‌ و كار و مناسبات رسمي مخفي شده بود.
پي نوشت: اين پست وبلاگم قراربود زيتوني باشه و اما از قرار معلوم شرحي شد. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...