پنجشنبه ۲۴ آذر ۸۴
سفر اصفهان كمي با سفرهاي ديگرم متفاوت بود. قبلا سفر كه ميرفتم يا براي ديدن دوستان و آشنايان بود يا براي لذت بردن از طبيعت و يا يك سفر كاري براي تهيه گزارش از يك نشست و جلسه خاص. از وقتي هم كه به عنوان خبرنگار ميراث فرهنگي سفر ميروم همه حواسم به جاهاي تاريخي است و چيزهايي كه براي يك گردشگر جذاب است. اين بار اما بيشتر از همه اينها «آدمها» را ديدم. در مسجد امام «ننه سيد» پيرزني كه شوهرش سالها خادم مسجد بوده و حالا به جاي حقوق بازنشستگي يك حجره سرد و كوچكي در گوشه مسجد به او دادهاند، نگذاشت كه همه حواسم به كاشيهاي مسجد و دالانهاي تو در توي زيبايش برود
. در كليساي گريكور، «لاله» پيرزن ارمني كه 57 سال است در كليساهاي ايران زندگي ميكند و در تمام 27 سالي كه به اصفهان آمده پايش را از منطقه جلفا بيرون نگذاشته، بيشتر از همه جاذبههاي جلفا مرا به فكر برد و هنوز دارم از خودم ميپرسم چطور ميشود كه آدم 27 سال در اصفهان زندگي كند و نه سي و سه پل را ديده باشد، نه ميدان نقش جهان را، نه كاخ چهل ستون را و نه هيچ جاي ديگر اين شهر قشنگ را؟
اين بار اينقدر درگير آدمها شدهام كه وقتي بخواهم از عالي قاپو بنويسم اول از همه از مردي مي نويسم كه شش سال است در آنجا تار ميزند و ليد گزارش «زورخانه» هم حتما مرشدي خواهد بود كه بر سر در زورخانهاش نوشته است: «لطفا سيگارتان را خاموش كنيد.» اما هم قويترين ورزشكارش معتاد بود و هم پيشكسوت زورخانهاش...
حتي در روستاي زيباي كلهرود هم بيشتر از همه زيباييهاي آنجا پيرمردها و پيرزنهايي را ديدم كه با پشتي خميده كار ميكردند و همه غصهشان از خالي شدن روستا و رفتنبچههايشان بود و اينكه ديگر كسي نمانده كه در شبهاي دراز زمستان پاي قصههاي آنها بنشيند.
فقط اينها نيست، آن پيرمرد هنرمندي كه در گوشه امامزاده «درب امام» روي سفال وشيشه و چوب و كاشي نقاشي ميكرد و چون به قول پسرش قدرت بيانش خوب نبود، هيچ شاگردي هم نداشت و نگران از ياد رفتن هنرش بود. آن يكي كه مينياتوركار بود و ميگفت اينها را فقط توريستها ميخرند.حتي آن قهوهچيهايي كه مرا راه ندادند و آن پيرزني كه در امام زاده يك قلعه متروك زندگي ميكرد و نميگذاشت عكسش را بگيريم. همه را ديدم. حرفهايشان را شنيدم و نوشتم و حتي اگر در خبرگزاريمان نتوانم از آنها بنويسم در اينجا خواهم نوشت.
اين ديدن آدمها، شنيدن حرفهايشان و به خاطر سپردن آن برايم تجربهاي تازه است. قبل از اين من، بيشتر از آنكه آدمها را ببينم از آنها ميگذشتم. خيلي وقتها اين رد شدن ناخودآگاه بود، اما وجود داشت و هميشه وقتي متوجهاش ميشدم كه از هم گذشته بوديم. اين بار اما شايد به خاطر همسفرم بود كه بيشتر از همه چيز «آدمها» را ديدم. به خاطر همسفري كه به هركه ميرسيد، خيلي گرم و خودماني سلام ميكرد و با آنها حرف ميزد. آدمها را ميديد و حتي دلش ميخواست از بناهاي تاريخي هم با حضور آدمها عكاسي كند.
برايم جالب بود كه حتي موقع كله جوش خوردن در يك خانه روستايي هم با پيرزني كلهرودي از آزادي و عدالت ميگفت و اينكه ارزش انسان بودن از همه چيز بالاتر است و مثل من نميترسيد كه حرف زدن با مردمي كه سواد سياسي ندارند بيفايده باشد و نتوانيم حرف هم را بفهميم و همان بهتر كه سكوت كنيم.
. در كليساي گريكور، «لاله» پيرزن ارمني كه 57 سال است در كليساهاي ايران زندگي ميكند و در تمام 27 سالي كه به اصفهان آمده پايش را از منطقه جلفا بيرون نگذاشته، بيشتر از همه جاذبههاي جلفا مرا به فكر برد و هنوز دارم از خودم ميپرسم چطور ميشود كه آدم 27 سال در اصفهان زندگي كند و نه سي و سه پل را ديده باشد، نه ميدان نقش جهان را، نه كاخ چهل ستون را و نه هيچ جاي ديگر اين شهر قشنگ را؟
اين بار اينقدر درگير آدمها شدهام كه وقتي بخواهم از عالي قاپو بنويسم اول از همه از مردي مي نويسم كه شش سال است در آنجا تار ميزند و ليد گزارش «زورخانه» هم حتما مرشدي خواهد بود كه بر سر در زورخانهاش نوشته است: «لطفا سيگارتان را خاموش كنيد.» اما هم قويترين ورزشكارش معتاد بود و هم پيشكسوت زورخانهاش...
حتي در روستاي زيباي كلهرود هم بيشتر از همه زيباييهاي آنجا پيرمردها و پيرزنهايي را ديدم كه با پشتي خميده كار ميكردند و همه غصهشان از خالي شدن روستا و رفتنبچههايشان بود و اينكه ديگر كسي نمانده كه در شبهاي دراز زمستان پاي قصههاي آنها بنشيند.
فقط اينها نيست، آن پيرمرد هنرمندي كه در گوشه امامزاده «درب امام» روي سفال وشيشه و چوب و كاشي نقاشي ميكرد و چون به قول پسرش قدرت بيانش خوب نبود، هيچ شاگردي هم نداشت و نگران از ياد رفتن هنرش بود. آن يكي كه مينياتوركار بود و ميگفت اينها را فقط توريستها ميخرند.حتي آن قهوهچيهايي كه مرا راه ندادند و آن پيرزني كه در امام زاده يك قلعه متروك زندگي ميكرد و نميگذاشت عكسش را بگيريم. همه را ديدم. حرفهايشان را شنيدم و نوشتم و حتي اگر در خبرگزاريمان نتوانم از آنها بنويسم در اينجا خواهم نوشت.
اين ديدن آدمها، شنيدن حرفهايشان و به خاطر سپردن آن برايم تجربهاي تازه است. قبل از اين من، بيشتر از آنكه آدمها را ببينم از آنها ميگذشتم. خيلي وقتها اين رد شدن ناخودآگاه بود، اما وجود داشت و هميشه وقتي متوجهاش ميشدم كه از هم گذشته بوديم. اين بار اما شايد به خاطر همسفرم بود كه بيشتر از همه چيز «آدمها» را ديدم. به خاطر همسفري كه به هركه ميرسيد، خيلي گرم و خودماني سلام ميكرد و با آنها حرف ميزد. آدمها را ميديد و حتي دلش ميخواست از بناهاي تاريخي هم با حضور آدمها عكاسي كند.
برايم جالب بود كه حتي موقع كله جوش خوردن در يك خانه روستايي هم با پيرزني كلهرودي از آزادي و عدالت ميگفت و اينكه ارزش انسان بودن از همه چيز بالاتر است و مثل من نميترسيد كه حرف زدن با مردمي كه سواد سياسي ندارند بيفايده باشد و نتوانيم حرف هم را بفهميم و همان بهتر كه سكوت كنيم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر