پنجشنبه ۵ آبان ۸۴
مريم اين روزها را هيچ دوست ندارم.اخمو. غمگين. بداخلاق. ساكت و بي حوصله. اين مريم با آن دخترك شاد و پر شر وشوري كه من ميشناختم و دوستش داشتم، خيلي فرق دارد. حرف مال امروز و ديروز هم نيست. چند ماهي است كه در اين دور باطل گرفتار شدهام.
قبلا وقتي به هم ميريختم، چند وقتي همه چيز تعطيل ميشد. پوست اندازي ميكردم و دوباره با هياتي نو شروع ميكردم. ول حالا درست مثل آدم بزرگها رفتار ميكنم. «هيچ چيز نبايد تعطيل بشه، به هيچ قيمتي!» نه كه بد باشد. خوب است .از اين كه با همه خراب احواليام به مسئوليتهايم پايبندم خشنودم. اما از اينكه نميتوانم خودم را از اين شرايط آزار دهنده رها كنم، اذيت ميشوم و اينكه اين سرماي لعنتي دست از سرم برنميدارد، ميترساندم.
ميدانم بايد به اين وضعيت خاتمه بدهم. بايد هرطور كه شده ريشههايش را بشناسم و درمانش كنم. فكر ميكنم نشناختن خودم و موقعيتي كه در آن قرار دارم يكي از اصلي ترين دلائل ترس و اضطراب و سكون اين روزهايم باشد. من هشت ماه پيش آن قدر حيران دخترك پرشور وشري بودم كه به يكباره در وجودم متولد شده بود، كه بيمهابا جلو رفتم. نه كه پشيمان باشم. هرگز. اما... يادم رفته بود كه همه چيز من نيستم.يادم رفته بود به دختركم بگويم كه زندگي بي رحمتر از آني است كه تو گمان ميكني. يادم رفته بود برايش از دختركي بگويم كه يك سال پيش از تولد او دفنش كردم و هنوز گهگاه به خوابم ميآيد. نميدانم، شايد هم همه اينها يادم بود و ميخواستم دختركم همانطور كه شجاعانه جلو رفت و گفت من هستم و ميخواهم باشم. خودش و با چشمان خودش زندگي را ببيند و رنج ببرد و شادي كند.
فقط اين هم نيست. بهانهگيريهاي آن دخترك شيدا فقط قسمتي از ماجرا است. زخمهاي كهنهام هم اين روزها سرباز كردند و آن سوالهاي بنيادي لعنتي مدام خودشان را به رخم ميكشند. و من لجوجانه با «ثبات» توجيهشان ميكنم و عقب ميرانمشان.حقيقت اين است كه اين زندگي را دوست ندارم. حقيقت اين است كه اين حركت آرام لاكپشت وار راضيام نميكند. از كندي. از سكون. از صبر و از انتظار متنفرم.حقيقت اين است كه هر چقدر از رنگ زيباي اين ديوارها و برق ميلههاي سلولم و خوبي و مهرباني همبندانم تعريف كنم، از خفگيام كم نميشود.دارم خفه ميشوم و همه حقيقت همين است.
دلم سفر ميخواهد.دريا ميخواهد. باران ميخواهد و جادهاي كه انتها نداشته باشد.
قبلا وقتي به هم ميريختم، چند وقتي همه چيز تعطيل ميشد. پوست اندازي ميكردم و دوباره با هياتي نو شروع ميكردم. ول حالا درست مثل آدم بزرگها رفتار ميكنم. «هيچ چيز نبايد تعطيل بشه، به هيچ قيمتي!» نه كه بد باشد. خوب است .از اين كه با همه خراب احواليام به مسئوليتهايم پايبندم خشنودم. اما از اينكه نميتوانم خودم را از اين شرايط آزار دهنده رها كنم، اذيت ميشوم و اينكه اين سرماي لعنتي دست از سرم برنميدارد، ميترساندم.
ميدانم بايد به اين وضعيت خاتمه بدهم. بايد هرطور كه شده ريشههايش را بشناسم و درمانش كنم. فكر ميكنم نشناختن خودم و موقعيتي كه در آن قرار دارم يكي از اصلي ترين دلائل ترس و اضطراب و سكون اين روزهايم باشد. من هشت ماه پيش آن قدر حيران دخترك پرشور وشري بودم كه به يكباره در وجودم متولد شده بود، كه بيمهابا جلو رفتم. نه كه پشيمان باشم. هرگز. اما... يادم رفته بود كه همه چيز من نيستم.يادم رفته بود به دختركم بگويم كه زندگي بي رحمتر از آني است كه تو گمان ميكني. يادم رفته بود برايش از دختركي بگويم كه يك سال پيش از تولد او دفنش كردم و هنوز گهگاه به خوابم ميآيد. نميدانم، شايد هم همه اينها يادم بود و ميخواستم دختركم همانطور كه شجاعانه جلو رفت و گفت من هستم و ميخواهم باشم. خودش و با چشمان خودش زندگي را ببيند و رنج ببرد و شادي كند.
فقط اين هم نيست. بهانهگيريهاي آن دخترك شيدا فقط قسمتي از ماجرا است. زخمهاي كهنهام هم اين روزها سرباز كردند و آن سوالهاي بنيادي لعنتي مدام خودشان را به رخم ميكشند. و من لجوجانه با «ثبات» توجيهشان ميكنم و عقب ميرانمشان.حقيقت اين است كه اين زندگي را دوست ندارم. حقيقت اين است كه اين حركت آرام لاكپشت وار راضيام نميكند. از كندي. از سكون. از صبر و از انتظار متنفرم.حقيقت اين است كه هر چقدر از رنگ زيباي اين ديوارها و برق ميلههاي سلولم و خوبي و مهرباني همبندانم تعريف كنم، از خفگيام كم نميشود.دارم خفه ميشوم و همه حقيقت همين است.
دلم سفر ميخواهد.دريا ميخواهد. باران ميخواهد و جادهاي كه انتها نداشته باشد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر