اولين طواف(2)

دوشنبه ۲ آبان ۸۴

براي حاجي شدن اول بايد احرام بست و از قيد خود و هوا و هوس و هرچه ناپاكي و پليدي است رها شد و بعد طواف است. گشتن بر خانه‌اي كه «نشانه‌اي براي ره گم نكردن است.» وارد مسجد الحرام كه شدم، بعد خانه خدا و شكوه و سادگي و عظمت و نزديكي‌اش، چيزي كه نگاهم را خيره كرد، خيل جمعيتي بود كه به دور خانه خدا مي‌چرحيدند. بي هيچ نظمي و آدابي. مثل عاشقي سرگشته و مجنون.
اصلا طواف همين است. گشتن به دور محبوب و همان «دورت بگردم» خودمان.تنها رسمي كه بايد به ياد داشته باشي اين است كه از حجرالاسود آغاز كني و هفت دور بگردي و درآخر دو ركعت نماز پشت مقام ابراهيم آنجا كه ابراهيم بني آدم را به طواف خانه خدا دعوت كرده، بخواني. چه بگويي: هر چه دل تنگت مي‌خواهد. به چه زباني: به هر زباني كه خواستي.
تازه اين براي وقتي است كه نيت طواف كرده باشي و اگر آن را هم نخواستي اهميتي ندارد، بگرد و بگرد و بگرد و عاشقي كن.هر قدر كه دلت خواست، هر وقت كه دلت خواست. اصلا همه صفايش به همين است.درست همانطور كه مولانا گفته: «هيچ آدابي و ترتيبي مجوي، هر چه مي‌خواهد دل تنگت بگوي»
وارد حلقه حاجيان كه مي‌شوي، خودت را گم مي‌كني. ديگر تو نيستي كه مي‌گردي و درست مثل قطره‌اي كه در دريا محو مي‌شود، از بند خود رها مي‌شوي.از بند ديگران هم، آنجا هركسي حال و هواي خودش را دارد، يكي تكبير گويان مي‌گردد، ديگري حمد پروردگار را مي‌گويد و آن يكي تسبيحش را و تو هر قدر كه دعا و ذكر براي طوافت همراه كرده باشي، هر چند لحظه ناخودآگاه با يك گروه هم‌نوا مي‌شوي و قدم به قدم‌شان مي‌گردي. سرگشته و حيران و فارغ از خود.
آنجا كه باشي مي‌تواني پروردگارت را با صداي بلند صدا كني و آنقدر همه محو جلال الله‌اند كه نه صداي تو مزاحم كسي است و نه مي‌پنداري كه شايد به حساب خودنمايي بگذارند. آنجا همه شيدايند و حواس كسي به تو نيست. لااقل در آن چند دقيقه‌ طواف از هر قوم و قبيله و عقيده‌اي كه باشي طوري در حوزه تشعشع لطف خدا قرار مي‌گيري كه ديگر در بند اين حرف‌ها نيستي و فقط صاحب خانه را مي‌بيني و مي‌خواني و چه زيبا است اين يكي شدن آدم‌ها و شكستن مرزهاي فقير و غني، عالم و جاهل، مرد و زن و سياه و سپيد.
اين‌ها را كه نوشتم دلم براي خانه خدا تنگ شد و اگر صريحتر بخواهم بگويم: دلم براي خدا تنگ شد. نه كه خدا اينجا و حالا نباشد. منم كه نيستم. كه بودنش را از ياد مي‌برم. اما آنجا كه باشي،آن خانه عزيز و دوست داشتني بودن خدا را هر لحظه به يادت مي‌اورد. در طواف كه بودم گاه به گاه مي‌شد پاهايم مي‌چرخيد و زبانم مي‌گفت و قلبم… در سوداي خويش بود و به يك لحظه رو كه برمي‌گرداندنم و آن مكعب سياه پوش را مي‌ديدم يادم مي‌آمد كه كجايم و دور چه مي‌گردم و آن موقع بود كه از داشتنش غرق لذت مي‌شدم و با همه وجودم مي‌گفتم: «خدايا خانه خانه توست؛ حرم،حرم تو و بنده، بنده تو و اينجا جايگاه پناه جوي و پناهنده به توست.» چه لذتي داشت اين خود را بنده خدا دانستن. اصلا همه لحظه‌هاي آن سفر لذت بود و من وقتي اولين عمره‌ام را به جاي آوردم بسان كودكي بودم كه به مهماني بزرگي دعوت شده و تا توانسته خوش گذرانده.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...