سرمايي كه از چهل و پنج روز پيش در آن كافه غبار گرفته به استخوانهايم نفوذ كرده بود، امروز صبح از تنم بيرون رفت.خودم هم باورم نميشود اما امروز بعد مدتها گرم گرم هستم. كمي شبيه آدمهاييام كه ميخواهند از لرز به تب برسند، اما هرچه هست اين گرما را دوست دارم.
امروز صبح، پردهاي از جلو چشمانم كنار رفت. فكر ميكردم عصباني يا لااقل غمگين شوم. اما زن عاشق و زن عاقلم هردو با هم گفتند: «برو» و من سوار ماشين شدم و رفتم.
و البته آن يك درصدي كه براي شك به همه چيز حتي براي وجود خدا هم كنار گذاشتهام، اينجا هم هست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر