تنهايي


 ۱ شهریور ۸۴
تنهايي هم شايد از آن دردهاي لاعلاج زندگي باشد. نه كه شكايتي داشته باشم، بخش بيشترش انتخاب خودم بوده.انتخاب هم كه نه چاره ديگري نداشتم.وقتي دنياي تو و آدم هايي كه زماني نزديك ترين دوستانت بوده ‌اند، آنقدر از هم جدا مي‌شود كه جز بگو و بخند و شوخي بحث هاي سياسي واجتماعي و حرف‌هاي روزمره چيزي براي گفتن به هم نداريد. وقتي در كنار آنها هم كه هستي رنج‌ها و شادي‌ها و پريشان احوالي‌هايت را براي خودت نگه مي‌داري و با لايه‌اي از پرحرفي مي‌پوشاني، چه فايده دارد كه بخواهي به اميد روزهايي كه ديگر تكرار نمي‌شود تلفن كني و به ديدنشان بروي و خودت را فريب دهي.
دلم برايشان تنگ شده. اما به سراغشان نمي‌روم. فايده‌اي هم ندارد. همان چند باري هم كه براي تبريك ازدواج و خانه جديد و تولد كوچولوهايشان رفتم، پشيمانم. آنجا كه بودم همه چيز خوب بود. كلي گفتيم و خنديدم و خوش گذشت، اما حقيقت اين بود كه نه من ديگر نه همان آدم بودم و نه آنها همان‌هايي كه مي‌شناختمشان. آن ديوار نامرئي بين ما، آنقدر واضح و روشن بود كه هيچ طور نمي شد ناديده اش بگيرم.
مي دانم، بخش بزرگي از اين جدايي و فاصله تقصير من است. مني كه در اين سال ها در هر دوره پوست اندازي زنی ديگر شدم و آرام آرام پا به دنياي ديگري گذاشتم. آنقدر كه حتي ديگر براي بهار هم كه همه حرف‌هاي ناگفته ام را مي فهميد نمي‌توانم حرف بزنم. سكوت را هم كه بشكنم مي شود مثل آن روز كه با همه سعي ام حتي نيمي از حقيقت را هم نتوانستم بگويم. اصلا چطور مي شود رنجي را كه سالها ذره ذره چشيده‌اي يك شبه تعريف كرد؟حتي اگر آن آدم رفيق دوازده ساله ات باشد.
دلم براي آن روزهايي كه با بهار پشت يك نيمكت مي‌نشستيم و خيالمان جمع بود كه هر اتفاقي بيافتد ما همديگر را داريم تنگ شده.دلم براي مريم و آن روزهاي عاشق شدنش و شادي كه از رسيدن‌ آنها به هم داشتم تنگ شده. دلم براي فاطمه و پريشان احوالي‌ها و ديوانگي‌هايش تنگ شده. دلم براي نازلي وآن شبهايي كه تا صبح در هتل بيدار مي‌مانديم و وراجي مي‌كرديم و براي يك مشكل لاينحل نسخه‌هاي بي‌فايده مي‌پيچيديم تنگ شده.دلم هواي دبيرستان و دانشگاه و روزهاي خوب نوانديشان را كرده. اما همه آن روزها حالا تمام شده‌اند و هيچ وقت هم تكرار نمي‌شوند.
از اين به بعد شايد تو را هم بايد به ليست دلتنگي ‌هايم اضافه كنم. تو را و دو جفت پاي مصممي كه تا زانو در برف فرو رفته بود و بي وقفه جلو مي رفت، تو را و آن روزي را كه در نهايت پريشان حالي با هم به پارك ملت رفتيم، كلي تاب خورديم و بعد هم كافي شاپ چهار چوب و كوكتل جامائيكا.تو را و آن روز آخر و بغضي كه نگذاشتم بتركد و اشك‌هايي كه با هر زحمتي بود جلويشان را گرفتم.
هذيان مي‌گويم امشب. زياد جدي نگيريد. دوستم تا چند ساعت ديگر راهي سفر است و من ازهمين حالا دارم دلتنگي مي‌كنم.نه فقط براي او، براي آنهايي كه رفته‌اند و حالا فرسنگها از من دورند. براي آنهايي كه هستند اما جز سكوت و لبخند و اينكه «حالم خوب است» چيزي برايشان ندارم و شايد براي آنهايي كه هستند، بي هيچ فاصله و ديواري، اما اين بي مرزي را نمي‌خواهند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...