پيكاسو و ونگوگ در تهران

يك گزارش غير تخصصي از يك نمايشگاه كاملا تخصصي:

اگر مي‌خواهيد شاهكارهاي هنرمندان بزرگي همچون پيكاسو، ونگوگ، فرانسيس بيكن، سالوادور دالى، اندى وارهول، جاسپر جونز، ژان دوكوپه، براك، لژه، رنه مگريت، پل گوگن، كلود مونه، هانرى لوترك و ادوارد مونژ و رنه مگريت را تماشا كنيد، سري به موزه هنرها معاصر بزنيد تا گنجينه اي كه در آن، از امپرسيونيسم و پست امپرسيونيسم گرفته تا اكسپرسيونيسم، فوتوريسم، فوويسم، سوررئاليسم و پاپ آرتيك يك جا جمع شده است را در برابر چشمانتان داشته باشيد.
براي لذت بردن از اين مجموعه كم نظير هم حتما نبايد اهل هنر باشيد و اين سبك‌هايي كه نوشتم يا حتي اين هنرمندان را بشناسيد، اين نمايشگاه آنقدر زيبايي داد كه آدمي مثل من هم كه به غير از پيكاسو و ونگوگ اسم بقيه اين آدم‌ها را نشنيده بود و از سبك‌هايي كه گفتم هم فقط خواندن و نوشتنشان را بلد بود و مي‌دانست كه ربطي به نقاشي دارند، آنقدر لذت برده كه حتما يكبار ديگر هم به ديدن 170 تابلوي نقاشي و 15 مجسمه اين مجموعه خواهد رفت.
اين مجموعه كه آثاري از سال‌هاي 1870 تا 1980 است، قبل از انقلاب از سوي فرح ديبا خريداري شده است و بعد از سال‌ها ماندن در گوشه انبار براي اولين بار به نمايش گذاشته شده‌اند.
البته اگر شما هم مثل من چيزي از نقاشي سرتان نمي‌شود يا ساعت 3 روزهاي زوج برويد و همراه با راهنما از نمايشگاه ديدن كنيد يا كسي را كه لااقل كمي به نقاشي وارد باشد با خودتان ببريد تا وقتي تابلو‌هايي را كه انگار سطل رنگ را هم زده‌اند و خالي كردند روي بوم ديديد و شنيديد كه جزو گران‌ترين تابلوهاي مجموعه هستند يا به تابلوي «مارسل دوشان» كه شبيه حل كردن يك مسئله فيزيك است رسيديد و گفتند كه جزو مهمترين آثار پست مدرن است، به اندازه من تعجب نكنيد.
با اينكه از خيلي ازتابلوها را نفهميدم، اما تعداد آن هايي كه ازشان لذت بردم خيلي بيشتر بود.
تابلوي «راه آسمان» رنه مارگريت يكي از زيباترين آثار مجموعه بود. يك برگ كرم خورده در يك سنگلاخ كه شبيه درخت شده و بالاتر از همه كوه‌ها و خانه‌هاي اطراف به آسمان رسيده با رودي كه از اولين كوه به سويش جاري است.
«پنجره‌اي باز به خيابان» پيكاسو هم محشر بود. اين تابلو پازلي بود از زندگي شهري و آپارتمان نشيني ما. تكه‌هايي از پنجره، نرده، خيابان، برگ، كف زمين، نماي ساختمان، چراغ رانما و چمن كنارخيابان و يك جوري شبيه ذهن آشفته ما بود كه تكه‌هايي از زندگي بي هيچ نظم و ترتيبي كنار هم قرر گرفته اند و درست مثل آن تابلو منظم و به هم ريخته هستند.
از كار «ميكل آنجلو پيستو لتو» هم خيلي خوشم آمد. اسمش را يادم نيست اما تابلويي بود كه هر لحظه تغيير شكل مي داد. زمينه‌اي همچون آينه با پرده‌اي سبز در دو طرفش. پنجره‌اي كه آنچه در برابرش مي‌گذرد در آن منعكس مي‌شود و همه تابلو همين است.
كار ونگوگ هم كه اسمش يادم نيست، مردي بود در خود فرورفته كهانگار مثل خيلي از ما حيران احوالات دنيا بود و انقدر زيبا كه مرا چند لحظه‌اي ميخكوب كرد.
از همه جالبتر هم تابلوهاي متعلق به سبك «اكسپرسيونسيم انتزاعي» بود. اول كه وارد اين سالن شدم و تابلو هايي را ديدم كه مثلا يكي‌شان يك تابلو با زمينه نارنجي و چند خط ساده روي آن بود، يا تابلويي كه شبيه خطي‌خطي هاي يك آدم عصبي روي بوم بود. يا آن يكي كه در ظاهر فقط حركت رنگ‌‌ها روي بوم بود، هيچ نفهميدم ولي بعد كه توضيح جلوي سالن را خواندم متوجه شدم كه اين تابلوها آثار يك سري هنرمند نوگرا است كه به قراردادها و سنت‌هاي رايج يورش كرده‌اند و اتكاي‌شان به سطوح رنگي است و كلا سبك خيلي مهمي است و از آنجا كه من هم هر وقت بي‌حوصله يا عصبي مي شوم يك همچين چيزهايي مي‌كشم فهميدم كه من هم يك سر سوزن ذوق استعداد دارم و خودم خبر نداشته‌ام. به خصوص يك تابلويي كه گويا گران ترين تابلوي مجموعه بود و نقاشش روي يك زمينه قرمز با رنگ‌هاي مختلف خط خطي كرده بود خيلي شبيه به نقاشي‌هايي است كه من موقع بي حوصلگي با موس كامپيوترم مي‌كشم.
البته بعضي از اين تابلوها هم گويا بايد در يك فضاي مناسبي از لحاظ نورپردازي باشند تا معنايشان مشخص شود كه اينجا ما امكانش را نداريم.
تابلوهاي بخش «پاپ» هم كه راحت تر مي‌شد فهميدشان قشنگ بودند.
ويژگي اين تابلوها استفاده از روش هاي تركيبي بود.«خودكشي» اثر اندي وارهول كه نمايي از يك نفر است كه خودش را از بلندي به پائين انداخته،7 تابلو از مائو در رنگ‌آميزي‌هاي مختلف وتابلوي بزرگي كه تركيبي از جنگ و زندگي بود و از متن هم در آن استفاده شده است از زيباترين تابلوهاي اين بخش بود.
يك سري از تابلوها هم كه خيلي توجهم را به خودشان جلب كردند، تابلوهايي بودن كه در ظاهر خيلي خيلي ساده بودند و فقط وقتي به آنها نزديك بشويم پيچيدگي و ظرافت به كار رفته در آنها مشخص مي‌شود. مثل تابلوي «كارل گرستنر»كه از دور يك صفحه بنفش ساده بودومن حتي فكر كردم يك قاب خالي است، اما وقتي نزديك شدم ديدم كه هفت مربع با تركيب رنگي متفاوت در آن كار شده است.
البته اين نمايشگاه هم مثل بيشتر اتفاقات فرهنگي و هنري ما ازتيغ سانسور در امان نمانده و علاوه بر دو اثر از دو هنرمند بزرگ فرانسوی يعنی تابلوی «گابريل با تور» اثر اگوست رنوار و تابلوی «دوران طلايی» اثر آندره دوران که به دليل داشتن تصاوير مغاير با شئون اخلاقی_اسلامی، نمايش داده نشده‌اند، در تابلوهاي سه گانه «فرانسيس بيکن»که دو مرد را در رختخواب نشان می دهد نيز جاي تابلوي وسطي خالی است و گويا پس از روز افتتاحيه به دستور مقامات ذي‌ربط به دليل مغايرت با شئون اخلاقی از روی ديوار برداشته شده است.
جالب اين كه من با ديدن و شنيدن اين ماجرا وقتي تابلوهاي «رابرت راشنبرگ« با عنوان بدرقه را ديدم كه در وسط هر كدامشان يك صفحه سياهي كار شده بود، فكر كردم اينها هم تصاوير مخالف شئون اخلاقي داشته اند و مثل سردر سينما ها كه در روزهاي عزا روي عكس هنرپيشه هاي زن پرده سياه مي اندازند،اين صفحه‌هاي سياه را گذاشته اند كه ما به گناه نيافتيم كه البته اين طور نيست و اين يك هنر تركيبي است كه چون سخت بود، با وجود دوبار توضيح دوست هنرمندم، فقط در همين حد متوجه شدم .
خلاصه اين كه اين نمايشگاه را از دست ندهيد كه گفته مي شود جزو يکی از 10 گنجينه برتر هنر مدرن جهان است و حتي آن‌طور كه رئيس سابق موزه هنرهاي معاصر مي‌گويد زمانی که اين کلکسيون گردآوری شده يعنی حدود 27 سال پيش، جزو 4 کلکسيون برتر دنيا بود منتهی نه از حيث ارزش کلی مجموعه بلکه از نظر جامعيت و فراگيری آن که دربرگيرنده مهمترين چهره‌های هنری و تقريبا تمام جريان‌ها و سبک‌ها و نقاط عطفی است که در تاريخ هنر مدرن از زمان امپرسيونيست ها تا مينی ماليست ها به وقوع پيوسته است.
«نمايشگاه جنبش هنر مدرن» تا آخر آبان‌ماه تمديد شده است و اگر براي اولين بار از آن ديدن مي‌كنيد و مثل من چيزي از نقاشي نمي‌دانيد، حواستان باشد در ابتداي هر سالن حتما توضيحاتي را كه درباره سبك آثار آن سالن نوشته شده بخوانيد. البته من به يمن توضيحات فني و حرفه‌اي بهار عزيز ازبي‌اطلاعي محض بيرون آمدم وآنقدر فهميدم كه بتوانم اين چند خط را بنويسم، با اين وجود اگر در اين گزارش چيزي را راجع به سبك‌ها و تابلوها اشتباه نوشته ام به بي‌سوادي من در زمينه نقاشي ببخشيد كه فقط خواستم لذتي را كه برده ام با ديگران قسمت كنم.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...