خانم ش تا به حال چند بار ازمن پرسیده اینهایی که می‌گم چند درصدشون مال دنیای واقعی‌ان و چقدرش به نظرم مال قصه‌ها و فیلم‌ها. من راستش جوابی ندارم. یعنی برام مرز شفافی وجود نداره. زندگی خودم که هیچ، زندگی آدم‌های دور و برم هرکدامش پر از داستان‌های عجیب و غریبی است که ماجراهایش تمامی ندارد. من می‌تونم یک هفته، شاید هم یک ماه پشت  سر هم و بدون وقفه داستان آدم‌های دور و برم را تعریف کنم و باز هم داستان برای تعریف کردن داشته باشم. داستان‌هایی که مال کتاب‌ها نیست. داستان‌هایی است که داریم آنها را زندگی می‌کنیم. آن وقت خانم ش از من می خواهد بین زندگی واقعی که احتمالا باید آرام و بر اساس دو دو تا چهار تا و حساب و کتاب قابل پیش بینی باشد و زندگی که داریم زندگی اش می کنیم و بیشتر از خیلی فیلم‌ها و کتاب‌ها قصه دارد، مرز بگذارم.

۱ نظر:

Acey گفت...

آره این مرز شفاف نیست. تو نوشتن هم همینه. حتی رمان هم همش تخیل نیست. زندگی شخصی نویسنده و داستان زندگی آدمهای واقعی یه جاهایی خودشون رو نشون می دن. creative non fiction و fiction هنوز برای من دو تا ژانر مستقل از هم نیستن.

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...