زندگی یعنی اینکه وسط هزار تا کار و ددلاین هایی که دارن جلوم رژه میرن، براش قیمه ریزه بپزم، چون هوس سیبزمینی سرخ کرده. زندگی یعنی اینکه نصف سیبزمینیها بسوزه اما هیچ به روم نیاره و با به به چه چه بخوره و بگه بازم هست برای فردا ناهارم ببرم.
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر