تمام راه را دویدم که سروقت به سالن تئاتر برسم، اما وسط همان دویدنهای زیر باران هم حواسم بود شهر چقدر دلفریب شده یا شاید هم بود و کم پیش آمده بود که یک شب پاییزی، زیر شرشر بارانی که تمامی نداشت وسط شلوغی کافه های آن بخش شهر باشم.
خیابان خیس خیس بود، نور آبی که روی پل ریخته بودند٬ تایمز را باشکوهتر از همیشه کرده بود٬آدمها با جام شرابی در دست یا بطری آبجو کنار کافه های پر از صدا و نور و همهمه٬ زیر سایهبانهای نازک کنار دیوار گپ میزدند و من عین خیالم نبود که تئاتر چند دقیقیه دیگر شروع میشود و هنوز دارم هی دور خودم میچرخم. این یک ماه که بگذرد باید آن طرف شهر را کشف کنم. روز آنطرفها زیاد رفته بودم٬اما این دلفریبی شبانه را نداشت.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر