از بیرون که نگاه میکردی اولش زن جوانی را میدیدی که تند و تند همه پنجرهها را باز میکند. بیرون ریز ریز باران میآمد،انگار که قطرات آب را خیلی نرم اسپری کنند توی صورتت.
زن تازه از راه رسیده بود و دو تا کیسه نارنجی خریدش هنوز روی پیشخوان آشپزخانه بود. از لای پردههای نیمه باز آشپزخانه میشد لیوان ماست و تخممرغش را دید. همین چند دقیقه پیش بود که در جدال خزیدن زیر پتو و خاموش کردن همه چراغها٬ اولین کتی که دم دستش بود تن کرد و با همان پیژامه چهارخانه و پای بیجوراب زد بیرون به بهانه بند و بساطی که برای تهچین میخواست.چهره پریشان و موهای وزی وزی هوا رفته اش را که می دیدی یک ذره هم قیافه اش به زن هایی که بخواهند این موقع شب تهچین بپزند نمیخورد٬اما گوشت و پیاز تهچینش واقعا داشت سر گاز قل میخورد٬ برنجش هم حتی توی لگن پلاستیکی صورتیاش خیس شده بود.
خودش؟ خودش با همان موهای وز وزی و پیژامه چهارخانهاش داشت تند و تند دور خانه میچرخید و شمع روشن میکرد. روی میز ناهارخوری دو نفره کنار پنجره٬ روی میز وسط اتاق٬ روی عسلیها٬ کنار تاقچه٬ روی طره پنجره٬ روی میز توالت اتاق خواب٬ کنار وان حمام٬ هرجا که دستش میرسید. خانه مثل خودش آشفته بود. همه جا پر از کوسنهای رنگی و کاغذهای جورواجور و کتاب و لباس و ماژیک و روزنامه. ساعت هشت شب بود. باران هنوز میبارید. جرات نداشت بنشیند. میترسید مثل تمام روز میخکوب شود روی کاناپه.
صدا میخواست. صدایی که هیچ نگوید. زوربا. زوربای یونانی ر از وسط سیدیها پیدا کرد. صدا که پیچید وسط خانه٬مثل چند دقیقه پیش شد که کبریت و شمع به دست دور خانه میچرخید. اول روی کاناپهها را خالی کرد. کوسنهای رنگی را چید کنار هم. رومیزی اصفهانی را توی بالکن تکاند٬ گلدان گذاشت روی میز. کنارش دو تا کدوی کوچک هالوینش را. بعد شراب قرمز. با دو جام کوچک. جا شمعی آبی کنار شراب و گلدان. اینطرف اتاق ترمهها را جمع کرد. سنگین بودند. لیز میخوردند و هی باید مراقبشان باشی. سبکی می خواست فقط. حالا اتاق پر از نور و صدا و آرامش و بود. خودش هنوز گیج میخورد. باید میرفت اتاق خواب. میترسید اما٬ نه که از کوه لباسهای پهن شده روی زمین بترسد. از اینکه چراغ را خاموش کند و بخوابد میترسید. پرده را کنار زد. حالا اتاق با همه آشفتگیاش از زیر مه ملایمی که روی شیشهها نشسته بود هم دیده میشد. وسط لباسها روی زمین نشسته بود و تا میزد و کنار میگذاشت. تند و تند تخت را مرتب میکرد٬ کاغذها را میانداخت توی سطل٬ سیمها را از وسط زمین جمع میکرد٬ میخواست نشانههای آشفتگیاش را پنهان کند. باید می رفت سراغ کتابها و نوشتن٬اما نمیشد٬ این ظاهر آشفته خانه یادش میانداخت که همه چیز آتش زیر خاکستر است.
زن تازه از راه رسیده بود و دو تا کیسه نارنجی خریدش هنوز روی پیشخوان آشپزخانه بود. از لای پردههای نیمه باز آشپزخانه میشد لیوان ماست و تخممرغش را دید. همین چند دقیقه پیش بود که در جدال خزیدن زیر پتو و خاموش کردن همه چراغها٬ اولین کتی که دم دستش بود تن کرد و با همان پیژامه چهارخانه و پای بیجوراب زد بیرون به بهانه بند و بساطی که برای تهچین میخواست.چهره پریشان و موهای وزی وزی هوا رفته اش را که می دیدی یک ذره هم قیافه اش به زن هایی که بخواهند این موقع شب تهچین بپزند نمیخورد٬اما گوشت و پیاز تهچینش واقعا داشت سر گاز قل میخورد٬ برنجش هم حتی توی لگن پلاستیکی صورتیاش خیس شده بود.
خودش؟ خودش با همان موهای وز وزی و پیژامه چهارخانهاش داشت تند و تند دور خانه میچرخید و شمع روشن میکرد. روی میز ناهارخوری دو نفره کنار پنجره٬ روی میز وسط اتاق٬ روی عسلیها٬ کنار تاقچه٬ روی طره پنجره٬ روی میز توالت اتاق خواب٬ کنار وان حمام٬ هرجا که دستش میرسید. خانه مثل خودش آشفته بود. همه جا پر از کوسنهای رنگی و کاغذهای جورواجور و کتاب و لباس و ماژیک و روزنامه. ساعت هشت شب بود. باران هنوز میبارید. جرات نداشت بنشیند. میترسید مثل تمام روز میخکوب شود روی کاناپه.
صدا میخواست. صدایی که هیچ نگوید. زوربا. زوربای یونانی ر از وسط سیدیها پیدا کرد. صدا که پیچید وسط خانه٬مثل چند دقیقه پیش شد که کبریت و شمع به دست دور خانه میچرخید. اول روی کاناپهها را خالی کرد. کوسنهای رنگی را چید کنار هم. رومیزی اصفهانی را توی بالکن تکاند٬ گلدان گذاشت روی میز. کنارش دو تا کدوی کوچک هالوینش را. بعد شراب قرمز. با دو جام کوچک. جا شمعی آبی کنار شراب و گلدان. اینطرف اتاق ترمهها را جمع کرد. سنگین بودند. لیز میخوردند و هی باید مراقبشان باشی. سبکی می خواست فقط. حالا اتاق پر از نور و صدا و آرامش و بود. خودش هنوز گیج میخورد. باید میرفت اتاق خواب. میترسید اما٬ نه که از کوه لباسهای پهن شده روی زمین بترسد. از اینکه چراغ را خاموش کند و بخوابد میترسید. پرده را کنار زد. حالا اتاق با همه آشفتگیاش از زیر مه ملایمی که روی شیشهها نشسته بود هم دیده میشد. وسط لباسها روی زمین نشسته بود و تا میزد و کنار میگذاشت. تند و تند تخت را مرتب میکرد٬ کاغذها را میانداخت توی سطل٬ سیمها را از وسط زمین جمع میکرد٬ میخواست نشانههای آشفتگیاش را پنهان کند. باید می رفت سراغ کتابها و نوشتن٬اما نمیشد٬ این ظاهر آشفته خانه یادش میانداخت که همه چیز آتش زیر خاکستر است.
فکر میکرد شاید لباسهای تا شده توی کشو٬ عودی که روی تاقچه بسوزد٬ ماتیک بنفشی که بنشیند روی لبهایش و حتی آن رژ گونه صورتی که رویش خاک نشسته٬ کمک کنند تا عقب بزند آن دلتنگی را٬ پریشانی را٬ ترس را و آن حفره عمیق وسط قلبش را. مثل وقتهایی که با یک قرمه سبزی پختن نجات پیدا میکند و یک بستنی مگنوم راه جلوی پایش میگذارد.
حالا از بیرون که نگاه میکردی٬ زن جوانی را میدیدی با دامن گل گلی و بلوز سبز٬ که موهایش را تل بنفش بسته٬ فنجان چای بدست روی صندلی چوبی بالکنش نشسته٬ همه پردهها را کنار زده و خانه انگار که آماده رسیدن مهمان باشد٬تمیز و مرتب و پر از عطر غذا و نور شمع و صدای موسیقی است. انگار که همه چیز همینی است که از پشت شیشههای کمی مه گرفته میشود دید. انگار نه انگار که از صبح تا همین چند دقیقه پیش دور خودش چرخیده٬ گریه کرده٬داد زده٬لرزیده٬ با موهای وز وزی شانه نکرده خزیده زیر پتو و از معده درد به خودش پیچیده.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر