می‌شد حتی بمیرم و هیچ کس نبینه که مردم


هی شبیه زن هایی می‌شم که نمی فهمیدمشون. که تعجب می‌کردم ازشون. حتی اینقدر شبیه‌شون که نمی‌تونم بنویسمش.
دستام دوباره می‌لرزن. اما دلم نمی‌خواد حرف بزنم. حاضرم بمیرم اما حتی یک کلمه هم حرف نزنم. می‌دونم دهنم را که باز کنم طوفان شروع می‌شه. برای همینه که این نقابه را اینطور سفت بستم؟ اینقدر سفت که یک ذره از این طوفان هم ازش درز نکنه؟ از طوفان می ترسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا خفه شدم؟ همه‌اش از ترس نیست. نمی‌دونم چی می‌خوام اصلا. نمی‌دونم حتی چی درسته و چی غلط. زخمی‌ام فقط. شر و شر داره خون ازم میاد و من هی پنبه می‌چپونم توی جای زخمم.
دلم می‌خواد برگردم گالوی. همون اتاق کوچولوی خونه مری. یه جور امنیتی اونجا داشتم که هیچ وقت دیگه توی زندگی‌ام تجربه‌اش نکردم. هیچ کس من را نمی‌شناخت. تنهای تنهای تنها بودم و می‌شد ساعت‌ها و ساعت‌ها، گوشه اتاق خود، مچاله بشم و کسی نخواد از اون گوشه بیرون بیاردم. حتی کسی نبینه که اونجا مچاله شدم. می‌شد وقتی در حال جنون بودم برم برای خودم مست کنم. کنار اب راه برم و راه برم و راه برم. می‌شد حتی بمیرم و هیچ کس نبینه که مردم.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...