یکشنبه ۳ اردیبهشت ۸۵
در حال خواندن يادداشتهاي روزانه ويرجينيا وولف هستم.با كتاب احساس راحتي ميكنم.يادداشتها توسط همسر ويرجينيا از بين 26 جلد دفترچه گزينش شده و شامل بخشهايي است كه مربوط به نوشتن و ادبيات است و به طور كلي دربره ويرجيناي نويسنده است.اين نوشته ها در طول 27 سال و تا 4 روز قبل از مرگش نوشته شده و روح نويسنده را خيلي خوب ميشود از لابلاي كلمات احساس كرد. در يكي از يادداشتها ويرجينيا وقتي از دفترچه خاطراتش و اينكه دلش مي خواهد دفتر خاطراتش چطور باشد نوشته؛ گفته: "دوست دارم دفتر خاطراتم چگونه باشد؟ چيزي كه بافتي آزاد، اما نه بينظم و ولنگار داشته باشد و چنان انعطاف پذير كه بتواند هر موضوع سنگين، سبك يا زيبايي را كه به ذهنم ميرسد در خود جاي دهد.مي خواهم دفتر خاطراتم شبيه يك ميز تحرير جادار كهنه، يا از آن قفسههايي باشد كه همهچيز را در خود جاي ميدهند و ميتوان در آن مقدار زيادي خنزر پنزر يافت."
چقدر خوشم آمد از اين تعبيرش. من مدتها است كه مينويسم و مدتها است كه بر سر اينكه دفترچه خاطراتم بايد چطور باشد با خود كلنجار مي روم. هميشه دلم مي خواست دفترچه ام آينه روزهايم باشد تا بتوانم و خودم را و جامعهاي كه در آن رشد كردهام را در آن ببينم. اما نميشد. در وبلاگ نميشد چون آدم بايد با ملاحظه بنويسد و يادش باشد كه مخاطب دارد. در دفتر كاغذي نميشد چون هميشه دم دستم نبود ،دير به دير مينوشتم و چون بيشتر نوشتنم با كيبرد است نه با قلم. اما حالا شايد بشود. دارم يادداشتهايم را در حافظه كامپيوترم مينويسم. آن هم به طور مرتب و بدون ملاحظه و همه چيز را، دلم ميخواهد بعد از مدتي اينها را پرينت بگيرم و جلد كنم.براي اينكه بتوانم ورقشان بزنم و بازخواني شان كنم و فايل را نميشود رج زد. براي خودم خيلي هيجان انگيز است، اينطور نوشتن. شايد يك بخشهايي از آن را اينجا هم بگذارم.
راستي حالا كه من دارم اينها را مي نويسم، 26 سالم است، تا كي اينطور نوشتن را ادامه مي دهم؟ نمي دانم! ولي دلم ميخواهد تا آخر عمرم ادامهاش دهم. درست تا روز آخر.(يادداشتهايم را مي گويم نه وبلاگ نويسيرا)
چقدر خوشم آمد از اين تعبيرش. من مدتها است كه مينويسم و مدتها است كه بر سر اينكه دفترچه خاطراتم بايد چطور باشد با خود كلنجار مي روم. هميشه دلم مي خواست دفترچه ام آينه روزهايم باشد تا بتوانم و خودم را و جامعهاي كه در آن رشد كردهام را در آن ببينم. اما نميشد. در وبلاگ نميشد چون آدم بايد با ملاحظه بنويسد و يادش باشد كه مخاطب دارد. در دفتر كاغذي نميشد چون هميشه دم دستم نبود ،دير به دير مينوشتم و چون بيشتر نوشتنم با كيبرد است نه با قلم. اما حالا شايد بشود. دارم يادداشتهايم را در حافظه كامپيوترم مينويسم. آن هم به طور مرتب و بدون ملاحظه و همه چيز را، دلم ميخواهد بعد از مدتي اينها را پرينت بگيرم و جلد كنم.براي اينكه بتوانم ورقشان بزنم و بازخواني شان كنم و فايل را نميشود رج زد. براي خودم خيلي هيجان انگيز است، اينطور نوشتن. شايد يك بخشهايي از آن را اينجا هم بگذارم.
راستي حالا كه من دارم اينها را مي نويسم، 26 سالم است، تا كي اينطور نوشتن را ادامه مي دهم؟ نمي دانم! ولي دلم ميخواهد تا آخر عمرم ادامهاش دهم. درست تا روز آخر.(يادداشتهايم را مي گويم نه وبلاگ نويسيرا)
پينوشت: اين كنار هم كه حالا روزنوشت است، اسمش ميشود:كاملا جدي ونوشتههايي را كه اين طرف و آن طرف چاپ ميكنم، آنجا ميگذارم. اسمش را البته از بخش "كاملا جدي" زنستان خودمان دزديدهام. اما خوبياش به اين است كه مدام "كاملا جدي" جلوي چشمم است و دنبال كارش هستم و برايش مطلب جور مي كنم.(اين را گفتم كه بچه هاي زنستان دادشان هوا نرود.دي:)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر