سه شنبه ۱۵ فروردین ۸۵
ديروز زنگ زدم به آقاي خرمشاهي وكيل فاطمه پژوه، گفت از قرار معلوم حكم اعدام فاطمه صادر شده، اما هنوز ابلاغيهاي براي وكيلش يا دايراه اجراي احكام نيامده. گفت همه تلاشش را مي كنه كه فاطمه اعدام نشه. گفت: ولي شايد وقتي حكم را اعلام كردند فرصت زيادي نداشته باشه. خرمشاهي نگران دو تا دختر 14 و 18 ساله فاطمه بود كه با سبزي پاك كردن زندگي شان را مي گذرانند و مي گفت به خاطر آنها هم كه شده از هر راهي كه ممكن باشه اقدام ميكنه.وسط اين همه درگيري ذهني، چهره فاطمه پژوه از جلوي چشمانم كنار نميره. حتي نميتونم تصورش را هم بكنم كه فاطمه را به خاطر دفاع از دخترش اعدام كنن.حتي تصورش هم بغض را مهمان گلويم ميكنه. يعني اعدامش ميكنن؟ چشمهايم را مي بندم و ياد فيلم ماده 61 مهوش شيخ الاسلامي مي افتم.ياد فاطمه كه نشسته بود روي صندلي اتاقك اوين و ماجراي اون شب را تعريف ميكرد:
«نصفه شب بود که صدای جیغ شنیدم...بلند شدم...فکر کردم صدا از خیابان است...باز صدا امد...آمدم تو چارچوب در ایستادم...صدا از اتاق دیگر خانه خودمان بود...دخترم چهارده ساله بود...اما خوب هیکلی بود...وایستادم تو چارچوب دراتاق....باورم نمی شد...افتاده بود رو دخترم...دستش را رو دهن بچه ام گذاشته بود که جیغ نزند...صورتش را چنگ زده بود...صورتش خونی شده بود...من مات مونده بودم...اصلن هیچ کاری نمی تونستم بکنم...چشم های بچه ام کج شده بود...با دستش تقلا می کرد...دستش که می خورد به بدن محمد چندشش می شد...دستش را انداخت...دیگه فقط دستش را می زد به تخت...چشم های بچه ام کج خیره مونده بود به من...با چشم هایش التماس می کرد..من همین طور سر جایم خشک شده بودم...سوتین بچه ام را که دراورد...یکهو به خودم اومدم...دویدم کشیدمش از رو بچه ام کنار...انداختمش گوشه اتاق...باز بلند شد...بچه ام گوشه تخت کز کرده بود...باز رفت طرف دخترم...باز به زورانداختمش کنار...گفتم من را که کتک بزنه سراغ بچه ام نمی ره و می تونه از اتاق بره بیرون دخترم...اما باز بلند شد...با هزار زور انداختمش زمین...کشون کشون از اتاق بردمش بیرون...نمی گذاشت در را قفل کنم...با هزار زور بالاخره در اتاق را رو دخترم قفل کردم...کتک کاری کردیم...نشست سر بساط...گفت می زنم خونه را اتیش می زنم..همتون را می کشم اگه نگذاری با دخترت بخوابم...گفتم می کشمت...گفت بکش ببینم...جون من بکش...وای من اصلن دوست دارم تو من را بکشی...مرگ من بیا من را بکش...نمی دونم روسری اونجا چیکار می کرد...من که اخه تو خونه روسری سرم نمی کردم...روسری را برداشتم...دور گردنش پیچیدم...فشار دادم...یک کم که کبود شد ترسیدم..ولش کردم...نفسی کشید و خندید...گفت دیدی نمی تونی؟...دیدی اینکاره نیستی؟ ...دیدی نمی تونی بکشی لاشی؟...تو آخه من را دوست داری لاشی...حالا هم یک لیوان آب بده حالم جا بیاد..بعد هم در اتاق را باز کن برم پیشش...قول می دهم نگذارم کس دیگه بره تو کارش...فقط خودم...آ باریکلا....پاشو اون در را باز کن کارم را بکنم...بلند شو .......دیگه نفهمیدم چی شد...روسری را فشار دادم باز......محکم و محکم تر...نیم ساعت... زبونش از دهنش بیرون افتاده بود.. از چشم هایش خون بیرون زده بود...»
يعني اعدامش مي كنند؟؟؟؟..............................
«نصفه شب بود که صدای جیغ شنیدم...بلند شدم...فکر کردم صدا از خیابان است...باز صدا امد...آمدم تو چارچوب در ایستادم...صدا از اتاق دیگر خانه خودمان بود...دخترم چهارده ساله بود...اما خوب هیکلی بود...وایستادم تو چارچوب دراتاق....باورم نمی شد...افتاده بود رو دخترم...دستش را رو دهن بچه ام گذاشته بود که جیغ نزند...صورتش را چنگ زده بود...صورتش خونی شده بود...من مات مونده بودم...اصلن هیچ کاری نمی تونستم بکنم...چشم های بچه ام کج شده بود...با دستش تقلا می کرد...دستش که می خورد به بدن محمد چندشش می شد...دستش را انداخت...دیگه فقط دستش را می زد به تخت...چشم های بچه ام کج خیره مونده بود به من...با چشم هایش التماس می کرد..من همین طور سر جایم خشک شده بودم...سوتین بچه ام را که دراورد...یکهو به خودم اومدم...دویدم کشیدمش از رو بچه ام کنار...انداختمش گوشه اتاق...باز بلند شد...بچه ام گوشه تخت کز کرده بود...باز رفت طرف دخترم...باز به زورانداختمش کنار...گفتم من را که کتک بزنه سراغ بچه ام نمی ره و می تونه از اتاق بره بیرون دخترم...اما باز بلند شد...با هزار زور انداختمش زمین...کشون کشون از اتاق بردمش بیرون...نمی گذاشت در را قفل کنم...با هزار زور بالاخره در اتاق را رو دخترم قفل کردم...کتک کاری کردیم...نشست سر بساط...گفت می زنم خونه را اتیش می زنم..همتون را می کشم اگه نگذاری با دخترت بخوابم...گفتم می کشمت...گفت بکش ببینم...جون من بکش...وای من اصلن دوست دارم تو من را بکشی...مرگ من بیا من را بکش...نمی دونم روسری اونجا چیکار می کرد...من که اخه تو خونه روسری سرم نمی کردم...روسری را برداشتم...دور گردنش پیچیدم...فشار دادم...یک کم که کبود شد ترسیدم..ولش کردم...نفسی کشید و خندید...گفت دیدی نمی تونی؟...دیدی اینکاره نیستی؟ ...دیدی نمی تونی بکشی لاشی؟...تو آخه من را دوست داری لاشی...حالا هم یک لیوان آب بده حالم جا بیاد..بعد هم در اتاق را باز کن برم پیشش...قول می دهم نگذارم کس دیگه بره تو کارش...فقط خودم...آ باریکلا....پاشو اون در را باز کن کارم را بکنم...بلند شو .......دیگه نفهمیدم چی شد...روسری را فشار دادم باز......محکم و محکم تر...نیم ساعت... زبونش از دهنش بیرون افتاده بود.. از چشم هایش خون بیرون زده بود...»
يعني اعدامش مي كنند؟؟؟؟..............................
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر