آرزوهاي ماجراجويانه ام

جمعه ۲۹ اردیبهشت ۸۵
هميشه از روبرو شدن با ضعف‌هايم گريزان بودم. افه انتقاد پذيري را هميشه داشتم. اما راستش را بخواهي بيشتر وقت ها جدي نمي گرفتم‌شان.(شايد براي اينكه گاهي رگه اي از بدخواهي و نگاه از بالا بر انتقادها سايه مي انداخت و گاهي هم فكر مي كردم اصلا چارچوبي ارزشي ما متفاوت است و چيزي كه از نظر او بد است از نظر من خيلي هم خوب است) تو شايد از معدود افرادي هستي كه مرا خيلي صريح با ضعف‌ها و بدتر از آن تضادهاي وحشتناكم روبرو مي كني و من نمي رنجم كه هيچ به فكر مي روم. تيزي زبانت هم مثل نشتري است كه دردش فقط يك لحظه است، نه بيشتر و من كه عادت به تحمل ندارم اين درد لحظه اي را تحمل مي كنم
.امروز كه فرصت نشد، من دوباره از آرزوهاي ماجراجويانه ام بگويم و تو از اينكه دنيا اينطور است و آنطور است و بايد عاقل بود و به فكر. خودم نشسته‌ام و دارم به گناهانم فكر مي كنم و فقط يك كشيش كم دارم تا زانو بزنم اعتراف كنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...