تلویزیون مثل همه صبح های زود روشن است، بدون صدا.
با زیرنویس. زن روی کاناپه نارنجی ته اتاق نشسته زل زده به صفحه 32 اینچی روبرویش وچای
سرمیکشد. قبلن صبحها که بیدار می شد اول دکمه لپ تاپش را می زد و صبحانه نخورده
می نشست پای اینکه کی چه گفته و کی کجا رفته و چند نفر فلان جای دنیا مرده اند. حالا
تلوزیون را روشن می کند. با صدای خاموش. همین که بداند آدم ها هستند بس است. صدا نمی
خواهد. نه صدای خودش و نه صدای هیچ کس دیگری
را.
سه هفته است که ساکت شده. درس خوانده، سینما رفته، خرید کرده، رستوران
و کافه رفته، اما حرف نزده است. احساس میکند زبانش توی دهنش نمی چرخد. اولین روزش همان دوشنبهای بود که قرار روانکاوش را لغو کرد و برایش اس ام اس فرستاد که امروز نمیتوانم حرف بزنم. بعد هم تلفنش را خاموش کرد و گذاشت توی کشوی عسلی کنار تختش.
خیلی وقت بود که نه کسی برایش اس ام اس می فرستاد.
نه هیچ ایمیل غیرکاری از کسی داشت، ولی همه اس ام اس ها و ایمیلهای رسیده را یکی یکی باز میکرد.از اس ام اس های شرکت تلفنش گرفته که مدام می خواستند چند یورو بیشتر
بگیرند و یک قابلیت جدید به خطش اضافه کنند تا ایمیلهایی که میگفتند ایزی جت ماه اینده
پرواز ارزان به بارسلونا دارد و فروشگاه جانلوئیس حراج 70 درصد زده و تلفن ارزان قیمت
به ایران فقط با ماهی 10 یورو، همه را می خواند و حتی گاهی دلش می خواست جواب هم بنویسد
برایشان. آخر همه ایمیل ها اما نوشته بودند که اینها را یک ماشین فرستاده و لطفا جواب
ندهید.
نامههای صندوق پستی هم با همان دقت ایمیلها و اس ام اسها با دقت باز میشد، خوانده میشد و بعد پاره میشدند. از دوشنبه، سه هفته پیش اما صندوق پستیاش را هم باز نکرده، دو روز پیش که رفته بود نان
بخرد، دید صندوق پر از پاکتهای سفید و کاهی
است و چندتایی هم سرشان از دریچه کوچک صندوق بیرون زده، نگاهش اما چند ثانیه هم طول
نکشید، حتی به خودش نگفت که تمامشون کپی قبض هایی هستند که پولشون اتوماتیک از حساب
بانکیم کم می شه.
دو روز بود که دیگر با خودش هم حرف نمی زد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر