حوصله درس و کار ندارم و افتاده ام به وبلاگ خواندن. آن جاهایی که  آدمها درباره خانه پدر و مادرشان می نویسند، درباره چیزهای روزمره ای مثل اینکه روز جمعه رفته اند خانه شان، مثل اینکه موقع ناخوشی مامان شان آمده براشان سوپ پخته، مثل اینکه با خواهرشان رفته اند خرید و گردش، مثل اینکه پدرشان برایشان فلان چیز را خریده،... دلم تکان خورده.  حس اینکه شاید هیچ وقت نشود همین چیزهای خیلی ساده  و معمولی را تجربه کنی، حس عجیب و غریبی است. می دانم که انتخاب از سر اجبار خودم بوده و گله ای نیست اما دلم برای دختر خانه بودن و آن لوس‌بازی‌هایی که فقط بابا و مامان پایه نازکشی‌اش هستند تنگ شده. برای اینکه بیخود بهانه بگیرم و هی به هر سازی که می زنم برقصند. اینجا از پشت دوربین مانیتورهامان نه من می توانم برایشان ساز بزنم و نه آنها می شود که درست و حسابی برقصند برایم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...