دلم برای دابلین تنگ شده. برای زندگی کردن در دابلین. آن یک سالی که دابلین بودم هیچ آسان نبود. یک جورهایی از سختترین روزهای این چند سال بود برای اینکه امیدم را از دست داده بودم. به من ویزای انگلیس نمی دادند و هزارجور بهانه می اورند ومن از اینکه نتوانم هیچ وقت دوباره با مرد زیر یک سقف زندگی کنم ترسیده بودم. بعد این ترس قاتی ناامیدی شده بود و بلایی سرم اورده بود که هنوز به تمامی از دستش خلاص نشدهام. با همه اینها، با همه روزهای پر از اشک و ترس و ناامیدی که داشتم، آنجا زندگی میکردم. می دانستم وقتی شادم کجا بروم و با کی بروم. وقتی دلم گرفته باید چکار کنم. وقتی ترسیده ام و دلم می خواهد زیر مبل قایم شوم باید به چه کسی زنگ بزنم و ادرس کجا را به تاکسی بدهم.
دلم برای دابلین تنگ شده و خیلی هم مطمئن نیستم که سفر چاره دردم باشد. دلم زندگی میخواهد.
اینجا خوبم، بعد از مدتها دوباره شادم، میخندم، خیلی از اولینهایمان را اینجا توی این خانه سر نبش پر از سایه درختهای جورواجور تجربه کردهام اما دلم دوست میخواهد. دوستی که با شادیاش برقصی. دوستی که بشود ساعت 12 شب بروی خانه اش و بگی من امشب را اینجا می خوابم. دوستی که برای اسبابکشیات بیاید یک شهر دیگر که تنها نباشی و تمام راه برایت ترانههای جورواجور بگذارد. دوستی که پایه کبابخورانت باشد و بشود نیم ساعت قبلش هم باهاش هماهنگ کرد. دوستی که......
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر