نوشتههایم را که مرور میکنم، از همین وبلاگ گرفته تا یادداشتهای آفلاین و نوشتههای قدیمی توی دفترچههام، هزاربار از رویای رفتن و رفتن، از رویای زندگی کوله بهدوشي، از آرزوی دل کندن از خانه و اصلا خانه نداشتن نوشتم. حالا که همه چیز همونی شده که میخواستم، حالا که یک سال و سه ماهه دارم شهر به شهر میرم و خوشحالم، چرا باید بزنم زیر میز و دوباره یکجا نشین بشم؟ خسته نشدم اما چی داره وسوسهام میکنه به موندن؟