نوشتههایم را که مرور میکنم، از همین وبلاگ گرفته تا یادداشتهای آفلاین و نوشتههای قدیمی توی دفترچههام، هزاربار از رویای رفتن و رفتن، از رویای زندگی کوله بهدوشي، از آرزوی دل کندن از خانه و اصلا خانه نداشتن نوشتم. حالا که همه چیز همونی شده که میخواستم، حالا که یک سال و سه ماهه دارم شهر به شهر میرم و خوشحالم، چرا باید بزنم زیر میز و دوباره یکجا نشین بشم؟ خسته نشدم اما چی داره وسوسهام میکنه به موندن؟
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
. یک ماه و نیم پیش که از رفتن نوشته بودم، هنوز مطمئن نبودم که راهی میشم. حالا اما دو هفته است که اومدم و انگار در ادامهی همان مسیر شش سا...
-
. یک مرحلهای از نوشتن است که رابطه من و کلمهها کاملا مکانیکی میشه . بغضهام را کردم، اشکهام را ریختم، خشمهام را ف...
-
اگر همه چیز همانطور که پیشبینی میکنم جلو بره، ۲۰ ژانویه میروم به دابلین که برای تولد سه سالگی دخترک آنجا باشم و بعد از یک هفته یا ...