چرا وسوسه موندن؟

نوشته‌هایم را که مرور می‌کنم، از همین وبلاگ گرفته تا یادداشت‌های آف‌لاین  و نوشته‌های قدیمی توی دفترچه‌هام، هزاربار از رویای رفتن و رفتن، از رویای زندگی کوله به‌دوشي، از آرزوی دل کندن از خانه و اصلا خانه نداشتن نوشتم. حالا که همه چیز همونی شده که می‌خواستم، حالا که یک سال و سه ماهه دارم شهر به شهر می‌رم و خوشحالم، چرا باید بزنم زیر میز و دوباره یک‌جا نشین بشم؟ خسته نشدم اما چی داره وسوسه‌ام می‌کنه به موندن؟ 

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...