دارم نسخه نهایی داستان‌های زندان را برای چاپ آماده می‌کنم و همین یکی برای دیوانگی این روزهایم و این‌که اینطوری به خودم گیر داده‌ام بس است. دوباره پرت شده‌ام جایی که نباید و راه فرار هم ندارد. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...