همه‌ی حس‌هایم را طوری می‌تونم انکار کنم که خودم هم به وجودشان شک کنم. که توی آینه، خیره شوم به چشمانم بگویم هیچ. واقعا هیچ. اما به حسادت که می‌رسد، یک طوری دلم را چنگ می‌زند که دست‌هایم را بالا می‌برم.  

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...