دیوار

دور خودم دیوار کشیدم دوباره. این بار نه که آجر به آجر دیوارم را بالا کشیده باشم. انگار که دیوار از پیش ساخته شده باشه، یک آن دورم را گرفت و روی کناره‌هایش هم سیم خاردار‌های لوله لوله شده سوار شدند.
همه تلاش‌هام برای شکستن اون دیواره، برای سوراخ کردنش، پنجره زدن بهش و کنار زدنش، دود هوا شد و رفت. یک طوری به پشت امن دیوارم پناه آوردم که انگار قرار بود جانم از تنم فرار کنه.
نترسیدم. اعتمادم را هم به آدم‌ها از دست ندادم. فقط توی آینه خودم را دیدم و از خود تنهایم ترسیدم. تنها بودم و بدون دیواری که دور و امنم کنه، هیچ چیزی برای چنگ انداختن بهش نبود. داشتم هزار سال نوری از همه‌چی و همه کس دور می‌شدم و فقط دیوارم بود که می‌تونست مانع فرارم بشه.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...