کلمه‌ها

زیاد می‌نویسم. هرجایی که دستم بیاید، در صفحه‌ی روزنوشت‌های سال ۲۰۱۹، گوشه دسکتاپ مانیتورم،  در صفحه‌ یادداشت‌های موبایلم، روی صفحه‌های توییتر و اینستاگرام و فیس‌بوکی که به اسم خودم نیستند، گوشه‌ی تقویم روی دیوار، یا دفترچه‌ای که افتاده ته کشوی کنار تختم. گاهی هم در نامه‌هایی که برای ث می‌فرستم و نامه‌هایی که برای ک می‌نویسم و نمی‌فرستم.
بیشتر از همه این‌ها اما توی کله‌ام می‌نویسم. طوری که انگار روی شن‌های کنار دریا بنویسم. با اولین موج پاک می‌شوند جایش اما می‌ماند، توی همان کله‌ام. کلمه‌ها را ذخیره می‌کنم برای داستانی که یک روزی بالاخره می‌نویسمش. داستان زن‌هایی که توی من زندگی می‌کنند یا آنهایی که زندگی‌هاشان را تماشا کرده‌ام.
اما هنوز کافی نیست. هنوز لازم دارم که بیشتر بنویسم. یا حتی کمتر اما یک طوری که وقتی نگاه‌شان می‌کنم یک تصویر تکه پاره از من نباشد. این تصویر را برای خودم لازم دارم. برای اینکه بشود به خودم نگاه کنم. که موقع اضطراب یادم بیافتد که در همین جاده چه خوشحال بوده‌ام و صبوری کنم این یک پیچ سخت را.


تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...