فریاد زیر آب

این چند روز بارها و بارها خیره مانده‌ام روی عکس علیرضا شیرمحمدعلی، جوان ۲۱ ساله‌ای که در زندان کاردآجینش کردند و کشتند. روی عکس‌های خودش که با لباس زندان و دست‌بند به دست می‌خندد و جوان است، خیلی جوان.
روی عکس مادرش، بالای سر جنازه کفن‌پیچ شده‌اش، با دست‌هایی که انگار برای طلب عدالت بلند شده‌اند. مادرش هم  خیلی جوان است. شاید هم‌سن من باشد یا یکی دو سالی بزرگتر.  حالا دیگر ‌هم‌نسل‌های من هم باید قربانی بدهند. نه فقط خودشان و زندگی‌شان و آرزوهای‌شان را که بچه‌هاشان را.....
اسمش را جستجو می‌کنم و جز خبرهای بعد از کشته شدنش در زندان، فقط یکی دو سایت بی‌نام و نشان یک گوشه‌ای نوشته بودند که به ۸ سال زندان محکوم شده و یکی دوجاها هم از نامه اعتصاب غذایش نوشته بودند در اعتراض به وضع بد زندان و ناامنی. 
عادت کرده‌ایم به این ظلم . دیگر ۸ سال حبس برای چند خط نوشته  در یک کانال تلگرامی که گفته‌اند توهین به رهبران نظام بوده، دیگر به چشم‌مان نمی‌آید و خبر نیست. اعتصاب غذای جوانی که می‌گوید در زندانی که است آدم‌ها به خاطر «نبود امکانات اولیه» می‌میرند، هم خبر نیست. فقط کاردآجین شدنش با ۳۰ ضربه چاقو است که خبر می‌شود و آن هم چند روزی بیشتر داغ نمی‌ماند. نه که یادمان برود، نه که عادت کرده باشیم، نه که این خشم و غم هر روز بیخ گلویمان را فشار ندهد، اما انگار زیر آب فریاد می‌زنیم، با دست‌های بسته.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...