انگار باید قبول کنم که زخمهامون خوب نمیشن، مثل کابوسهامون که تمامی ندارن. زخمها را پانسمان میکنیم و روشون را میپوشانیم که نبینیمشون، کابوسهامون را میبریم توی اتاقهای تراپی و به خیال خودمون رهاشون میکنیم که برن. اما فقط یک بهانه کوچک کافیه که هرچی رشتهایم پنبه بشه.
این روزها، کارد آجین کردن علیرضا شیرمحمدعلی دوباره پرتم کرده ته راهروهای بی پایان اوین و همون دقیقههای کوتاهی که ترس گیرافتادن وسط زندانیهایی که مثل آب خوردن آدم میکشتن را تجربه کردم.
این روزها، کارد آجین کردن علیرضا شیرمحمدعلی دوباره پرتم کرده ته راهروهای بی پایان اوین و همون دقیقههای کوتاهی که ترس گیرافتادن وسط زندانیهایی که مثل آب خوردن آدم میکشتن را تجربه کردم.
برای من اون احساس بیپناهی و وحشت فقط چند دقیقه بود و تمام این ۱۲ سال یادآوریاش برایم فقط همراه با این افسوس بوده که چرا به اندازه کافی شجاع نبودم و نتونستم برم داخل اون بندی که زندانیهای خطرناک بودند و اون بخشی از واقعیت را که از همه پنهان میشه با چشمهای خودم ببینم.
کشته شدن این بچه اما پرتم کرده وسط وحشتی که میفهممش. یادِ خاطرهی خودم نیافتادهام. یک آدمی که حسهایش را احساس میکنم اما لزوما منی که الان توی لندن نشستم نیست، دوباره پرت شده اونجا. نه که پرت شده باشه. هست اونجا. خیلی وقته که هست...توضیحش سخته اما واقعیت اینه که یکی از زنهایم موقع آزادی من، همراهم نیومد و در زندان جا مانده. مانده همانجا و خیلی وقتها میبینمش که چسبیده به آن لوله آب داغ جلوی تلفنهای کاردی و خیره شده به آن راهرویی که ته نداشت.
من اما از یک جایی به بعد تصمیم گرفتم که نبینمش و حتی فراموشش کنم. نه میتونستم از اونجا بکشمش بیرون و نه میتونستم برم کنارش و ازش محافظت کنم. حتی تلاش کردم که انکارش کنم و بگم که دارم خیالش میکنم.که واقعی نیست. اما بود، اونجا بود. به همین وضوحی که من، اینجا هستم.
کشته شدن این بچه اما پرتم کرده وسط وحشتی که میفهممش. یادِ خاطرهی خودم نیافتادهام. یک آدمی که حسهایش را احساس میکنم اما لزوما منی که الان توی لندن نشستم نیست، دوباره پرت شده اونجا. نه که پرت شده باشه. هست اونجا. خیلی وقته که هست...توضیحش سخته اما واقعیت اینه که یکی از زنهایم موقع آزادی من، همراهم نیومد و در زندان جا مانده. مانده همانجا و خیلی وقتها میبینمش که چسبیده به آن لوله آب داغ جلوی تلفنهای کاردی و خیره شده به آن راهرویی که ته نداشت.
من اما از یک جایی به بعد تصمیم گرفتم که نبینمش و حتی فراموشش کنم. نه میتونستم از اونجا بکشمش بیرون و نه میتونستم برم کنارش و ازش محافظت کنم. حتی تلاش کردم که انکارش کنم و بگم که دارم خیالش میکنم.که واقعی نیست. اما بود، اونجا بود. به همین وضوحی که من، اینجا هستم.
آخرش چند سال پیش، وقتی دیدم که حجم بیپناهی او و ناتوانی من برای نجاتش، فلجم کرده، تصمیم گرفتم فراموشی بگیرم، شاید بتونم اون را هم با خیلی چیزهای دیگه که پونز نوک تیز ته کفش و گاهی خنجر وسط قلب بودند از یاد ببرم.
دور خودم یک دیوار محکم کشیدم که از یادآوری و حافظه مصون بمونم. جواب هم داد. یک جاهایی واقعا یک زن بیخاطره شدم.
بعد درست همون وقتی که آدم میخواد نفس بلند بکشه و بگه آفرین چقدر خوب راهکار پیدا کردی، اون دیوار محکم هم با یک تلنگر فرو میریزه و آدم را مجبور میکنه که بپذیره این زخمها هم جزوی از اون شدن و خوب نمیشن.
فقط هم من نیستم. این روزها هرطرف که سرم را میگردونم یکی رو میبینم که زخمهاش به بهانه خردادی که ۱۰ ساله بوی خون و درد میده، سرباز کرده. از زخمهایی که هیچکس نمیبینه و فقط قلب آدم را فشار میدن تا زخمهایی که از اتاقهای شکنجه به تنشون مونده و هنوز گاهی به خونریزی میافتن و رد سرخشون وحشت اون روزها را زنده میکنه.
زخمهای ما هنوز خوب نشدن و تا وقتی که عدالتی نباشه، خوب نمیشن. مثل زخمهای پدر و مادرهامون که هنوز به تلنگری سرباز میکنن. کاش بچههامون از این زخمها در امان بمونن.
دور خودم یک دیوار محکم کشیدم که از یادآوری و حافظه مصون بمونم. جواب هم داد. یک جاهایی واقعا یک زن بیخاطره شدم.
بعد درست همون وقتی که آدم میخواد نفس بلند بکشه و بگه آفرین چقدر خوب راهکار پیدا کردی، اون دیوار محکم هم با یک تلنگر فرو میریزه و آدم را مجبور میکنه که بپذیره این زخمها هم جزوی از اون شدن و خوب نمیشن.
فقط هم من نیستم. این روزها هرطرف که سرم را میگردونم یکی رو میبینم که زخمهاش به بهانه خردادی که ۱۰ ساله بوی خون و درد میده، سرباز کرده. از زخمهایی که هیچکس نمیبینه و فقط قلب آدم را فشار میدن تا زخمهایی که از اتاقهای شکنجه به تنشون مونده و هنوز گاهی به خونریزی میافتن و رد سرخشون وحشت اون روزها را زنده میکنه.
زخمهای ما هنوز خوب نشدن و تا وقتی که عدالتی نباشه، خوب نمیشن. مثل زخمهای پدر و مادرهامون که هنوز به تلنگری سرباز میکنن. کاش بچههامون از این زخمها در امان بمونن.