هراس از دنیا

آخرشب با دخترها دور میز نشسته بودیم و حرف به بچه دار شدن کشید. کمی به شوخی و کمی به جدی درباره این حرف می‌زدیم که چقدر بچه می‌خواهیم و نمی‌خواهیم و چرا. و خب البته همه‌اش حرف بود و هر سه نفرمان می‌دانیم که به احتمال ۹۹.۹ درصد هیچ بچه‌ای را به دنیا نخواهیم آورد.
یک جای حرف‌ها‌یمان من از هراسی که از دنیا دارم و گفتم و اینکه جرأتش را ندارم یک آدم دیگر را به این دنیای وحشی و دیوانه بیاورم. ر که بین ما از همه مطمئن‌تر بود که بچه نمی‌خواهد گفت اون بچه هم اگه به دنیا بیاد، مثل همه‌ی ما به  روش خودش با دنیا و رنج‌هاش روبرو می‌شه و ب اجدادمان را مثال زد که طی قرن‌ها چطور از پس همه سختی‌های این دنیا برآمدند و نسل انسان هنوز منقرض نشده. من اما دست‌هایم را تند و تند تکان دادم و گفتم، روبرو کردن یک آدم دیگه با این همه رنج از توانم خارجه و ترجیح می‌دم اگه یک زمانی خواستم و تونستم که مادر بشم یک کودکی را که دیگری به دنیا آورده به فرزندی قبول کنم. بعدش هم زدم به مسخره بازی که من الان وقت تخمک‌گذاری ماهانه‌ام است و همینه که حرف بچه می‌زنم و ساعت بدنم فردا شب خاموش می‌شه.
فردا شب، خواب دیدم که یک جشن بزرگ بود و خیلی‌ها آنجا بودند، بعد یک دفعه نمی‌دانم چه شد که یک سری آمدند و آدم‌ها را دسته دسته می‌کشتند. یک جایی من به خودم آمدم و دیدم که از آن همه آدمی که در جشن بودند ۷-۸ نفر بیشتر زنده نمانده‌اند. همه‌ی جمعیت مثل برگ خزان افتاده بودند زمین و آن چندتایی که باقی مانده بودند داشتند از ترس و غصه قالب تهی می‌کردند. همه‌ی کسانشان جلوی چشم‌هایشان مرده بودند. یادم نیستند آنها که مانده بودند که بودند اما یادم است که یک پیرمرد و یک زنی که شاید خواهرم بود هم میان‌شان بودند. بهت زده و حیران. یک لحظه فکر کردم این رنج بیشتر از قدرت تحمل‌شان است. داشتند ضجه می‌زدند و هیچ کاری نمی‌شد کرد. همه‌ی آن دیگران جلوی چشم‌هایمان مرده بودند و جسدهایشان همان‌جا روی زمین افتاده بود. یک تفنگ برداشتم و آن چند نفری را که زنده مانده بودند را من کشتم. فکر کردم اگر آنها هم بمیرند حتمن کمتر رنج می‌کشند. فکر کردم آنها طاقت زنده ماندن را ندارند و من طاقت تماشای رنج‌شان را. 
همه شان را کشتم. هر ۷-۸ نفرشان را.
بقیه‌اش خیلی تار و مبهم بود. نمی‌دانم چه کسی صدای شلیک‌ها را شنیده بود و آمد من را، در حالی که دست‌هایم خون‌الود بود از آنجا برد. به خودم که آمدم طبقه پایین سالن جشن بودم و همه آن آدم‌ها یکی یکی از پله‌ها پایین می‌آمدند. نمرده بودند. کسی آنها را نکشته بود. در یک موقعیت اضطراری مجبور شده بودند همه را موقتا بیهوش کنند. وسط آدم‌هایی که با پاهای خودشان پایین می‌آمدند، چند نفر را با برانکارد بیرون بردند. آدم‌هایی بودند که من کشته بودم‌شان، واقعا کشته بودم‌شان و انگار واقعا مرده بودند. دستهایم خونی بود. می‌لرزیدم و شدیدتر از همه عمرم داشتم گریه می‌کردم. وسط هق‌هق‌هایم هی می‌گفتم قلبم داره از سینه‌ام بیرون می‌آید و یک نفر دستش را محکم روی سینه‌ام فشار می‌داد که نترکد.
اولین باری بود که آدم می‌کشتم. اولین بار بود و واقعا کشته بودم‌شان. از ترس این که از مردن آدم‌هایی که نمرده بودند و روبرو شدن با چیزی که اصلا رخ نداده بود، رنج نبرند، کشته بودم‌شان ...... کشته بودم‌شان و مثل آن دیگران، زنده نشده بودند.
صبح که وحشت‌زده و حیران بیدار شدم، اول خبر انفجار در یک عروسی در کابل را دیدم. ۶۳ نفر کشته شده بودند. واقعا کشته شده بودند. یادم نبود که آیا قبل خواب خبرش را دیده بودم یا نه؟ فکر می‌کردم آنهایی که زنده ماندند چطور طاقت آوردند؟ چند ساعت بعد خبر آمد که یکی‌شان خودش را کشته.... فکر کردم چرا من در کابوسم خودم را نکشتم؟ چرا آن دیگران باقی مانده را کشتم؟ می‌خواستم همه‌ی رنج‌ها مال خودم باشد؟ 
هنوز هم بعد از چند روز وقتی یادم می‌افتد که آن آدم‌ها را کشتم  و وقتی بقیه از جا بلند شدند، آنها مرده بودند، قلبم ‌تند می‌زند و هی باید بگویم کابوس بود کابوس بود کابوس.......





تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...